|

درباره نمایش «زوال» به نویسندگی و کارگردانی امید غفاری

واگویه‌های ذهنی یک بدن فروپاشیده

محمدحسن خدایی

پرسش از نسبت این روزهای تئاتر ما با اجراهایی مانند نمایش «زوال» می‌تواند روشنگر پاره‌ای از نکات مهم اجتماعی باشد. یک تک‌گویی که مبتنی است بر حرافی‌های ذهنی یک شخصیت در آستانه فروپاشی. گویا در زمانه‌ای سترون و ایزوله، تنها می‌توان به گوشه‌ای از جهان پناه ببرد و با افراط در یادآوری گذشته و تمنای روایت آن، توهمی از کنش‌ورزی را به اجرا درآورد. بعد از نمایش تجربی «نسخ»، این بار گروه تئاتری «چِشبود» به سراغ فضایی جمع‌وجور رفته که چندان از رادیکالیسم نسخ در آن نمی‌توان سراغ گرفت.

در نمایش «زوال» پسر جوانی که آبان نام دارد، در تلاش است به میانجی زبان و یادآوری خاطرات گذشته، این حقیقت را آشکار کند که چرا زندگی این روزهایش این‌چنین به محنت و فلاکت افتاده و عشق و بازیگری را وانهاده. در «زوال» بدن آبان، میل آن دارد که به تمامی بدل به دهان شود و گذشته را روایت کند. تسلسل کلماتی که لامحاله از دهان به بیرون پرتاب می‌شود، تمنای نظم‌بخشی به گذشته‌ای را دارد که از قضا پر از ابهام، سردرگمی و ناکامی است.
آبان که در همه سال‌های زندگی، میل آن داشته که بازیگر شود، از همان ابتدا و دوران دبستان، با رقیبی مانند زارعی در مبارزه بوده و مغلوبی همیشگی. اما گویی بخت با او یار بوده و حال 40 دقیقه فرصت یافته بر سکویی بایستد و در فضایی فشرده در مقابل تماشاگران سرگذشت خویش را بیان کند. شوربختانه که این موقعیت از کف خواهد رفت و هجوم خاطرات گذشته، آبان را در مقام یک سوژه امروزی از پای خواهد افکند. امید غفاری در مقام نویسنده مانند یک راوی سیال ذهن عمل می‌کند و زمان‌ها و مکان‌هایی را از دوره‌بندی‌های مختلف زندگی آبان در کنار هم قرار می‌دهد.
داود سبحانی در جایگاه بازیگر، تلاش دارد روایت‌مندی یک گذشته تروماتیک را از طریق ژست‌ها، لحن صدا و شیوه اجرائی به نمایش بگذارد. به هر حال ساختار روایی «زوال» بیش‌وکم شباهت دارد به یک داستان کوتاه سیال ذهن که این روزها در فضای ادبیات داستانی به وفور مشاهده می‌شود؛ اما گروه اجرائی با تمهیداتی مانند استفاده از موسیقی سر صحنه، نورپردازی کمینه‌گرا و صد البته کیفیت منحصر‌به‌فرد بازیگری داود سبحانی، تلاش دارد از یک روایت سیال ذهنی بودن عبور ‌کند. بدن بازیگر در این اجرا چندان منقاد روایت نمی‌شود و دیالکتیکی از شورش و سکون را به نمایش درمی‌آورد. شبیه به کنش‌ جوانانی خشمگین که علیه عرصه نمادین موضع انتقادی می‌گیرند؛ اما فرجام کارشان اغلب چیزی بیش از شکست، انزوا و فروبستگی نیست. آبان که یادآور شخصیت‌های اجتماع‌گریز معاصر ماست، چه در وادی بازیگری و چه در ساحت عشق، چندان کامیاب نیست. دختری که «حاتمه» نام دارد و دوربینی برای ثبت زمان‌های از‌دست‌رفته زندگی آبان تهیه کرده، در نهایت هنگام دیدار واپسین با فردی روبه‌رو می‌شود که هویت خویش را گم کرده و نمی‌داند آبان است یا زارعی. به‌راستی که فرو‌رفتن در دهلیزهای ذهن و مرور بیمارگون تروماهای گذشته، هر آدمی را می‌تواند به موجودی گوشه‌گیر، ترس‌خورده و حراف بدل کند که نه‌تنها نوری در انتهای تونل نمی‌بیند؛ بلکه با سرعت در حال عزیمت به سوی لوکوموتیوی است که به سوی او می‌آید.
به لحاظ اجرائی «زوال» در استفاده از موسیقی، رادیکال عمل می‌کند. موسیقی سعید خانقشلاقی به‌خوبی توانسته یک فضاسازی مبتنی بر تلفیق امر ذهنی با واقعیت زندگی روزمره را به نمایش بگذارد. بدون این فضاسازی موسیقایی، «زوال» یک نمایش وراج و کسالت‌بار می‌شد؛ بی‌آنکه مازادی بیابد و تجربه فروپاشی یک انسان معاصر را این‌چنین به روایت بصری بنشیند.
به هر حال از یاد نبریم که با اجرائی جمع‌وجور روبه‌رو هستیم که ادعای بزرگی ندارد و می‌خواهد بازنمایی‌کننده یک ذهن فروبسته باشد، در مواجهه با یک جهان بدون شفقت. موسیقی سعید خانقشلاقی به نوعی ژست‌های داود سبحانی را واجد سویه‌های کروگرافیک کرده و گویی شاهد شکلی از سرکشی هستیم. اجرای زوال البته می‌تواند بیش از این خرفتی و بی‌معنایی جهان را بازتاب دهد و توهم نظم‌بخشی به یک گذشته تروماتیک را ناممکن‌تر از این به نمایش درآورد. زوال بی‌شک فروپاشی یک دوران است و نه‌فقط یک انسان تک‌افتاده بلکه کسی که در منجلاب زندگی دست‌و‌پا می‌زند. این حقیقتی است که گاهی امید غفاری آسان از کنارش به تغافل عبور می‌کند و سویه‌های رهایی‌بخش را کنار می‌زند.

پرسش از نسبت این روزهای تئاتر ما با اجراهایی مانند نمایش «زوال» می‌تواند روشنگر پاره‌ای از نکات مهم اجتماعی باشد. یک تک‌گویی که مبتنی است بر حرافی‌های ذهنی یک شخصیت در آستانه فروپاشی. گویا در زمانه‌ای سترون و ایزوله، تنها می‌توان به گوشه‌ای از جهان پناه ببرد و با افراط در یادآوری گذشته و تمنای روایت آن، توهمی از کنش‌ورزی را به اجرا درآورد. بعد از نمایش تجربی «نسخ»، این بار گروه تئاتری «چِشبود» به سراغ فضایی جمع‌وجور رفته که چندان از رادیکالیسم نسخ در آن نمی‌توان سراغ گرفت.

در نمایش «زوال» پسر جوانی که آبان نام دارد، در تلاش است به میانجی زبان و یادآوری خاطرات گذشته، این حقیقت را آشکار کند که چرا زندگی این روزهایش این‌چنین به محنت و فلاکت افتاده و عشق و بازیگری را وانهاده. در «زوال» بدن آبان، میل آن دارد که به تمامی بدل به دهان شود و گذشته را روایت کند. تسلسل کلماتی که لامحاله از دهان به بیرون پرتاب می‌شود، تمنای نظم‌بخشی به گذشته‌ای را دارد که از قضا پر از ابهام، سردرگمی و ناکامی است.
آبان که در همه سال‌های زندگی، میل آن داشته که بازیگر شود، از همان ابتدا و دوران دبستان، با رقیبی مانند زارعی در مبارزه بوده و مغلوبی همیشگی. اما گویی بخت با او یار بوده و حال 40 دقیقه فرصت یافته بر سکویی بایستد و در فضایی فشرده در مقابل تماشاگران سرگذشت خویش را بیان کند. شوربختانه که این موقعیت از کف خواهد رفت و هجوم خاطرات گذشته، آبان را در مقام یک سوژه امروزی از پای خواهد افکند. امید غفاری در مقام نویسنده مانند یک راوی سیال ذهن عمل می‌کند و زمان‌ها و مکان‌هایی را از دوره‌بندی‌های مختلف زندگی آبان در کنار هم قرار می‌دهد.
داود سبحانی در جایگاه بازیگر، تلاش دارد روایت‌مندی یک گذشته تروماتیک را از طریق ژست‌ها، لحن صدا و شیوه اجرائی به نمایش بگذارد. به هر حال ساختار روایی «زوال» بیش‌وکم شباهت دارد به یک داستان کوتاه سیال ذهن که این روزها در فضای ادبیات داستانی به وفور مشاهده می‌شود؛ اما گروه اجرائی با تمهیداتی مانند استفاده از موسیقی سر صحنه، نورپردازی کمینه‌گرا و صد البته کیفیت منحصر‌به‌فرد بازیگری داود سبحانی، تلاش دارد از یک روایت سیال ذهنی بودن عبور ‌کند. بدن بازیگر در این اجرا چندان منقاد روایت نمی‌شود و دیالکتیکی از شورش و سکون را به نمایش درمی‌آورد. شبیه به کنش‌ جوانانی خشمگین که علیه عرصه نمادین موضع انتقادی می‌گیرند؛ اما فرجام کارشان اغلب چیزی بیش از شکست، انزوا و فروبستگی نیست. آبان که یادآور شخصیت‌های اجتماع‌گریز معاصر ماست، چه در وادی بازیگری و چه در ساحت عشق، چندان کامیاب نیست. دختری که «حاتمه» نام دارد و دوربینی برای ثبت زمان‌های از‌دست‌رفته زندگی آبان تهیه کرده، در نهایت هنگام دیدار واپسین با فردی روبه‌رو می‌شود که هویت خویش را گم کرده و نمی‌داند آبان است یا زارعی. به‌راستی که فرو‌رفتن در دهلیزهای ذهن و مرور بیمارگون تروماهای گذشته، هر آدمی را می‌تواند به موجودی گوشه‌گیر، ترس‌خورده و حراف بدل کند که نه‌تنها نوری در انتهای تونل نمی‌بیند؛ بلکه با سرعت در حال عزیمت به سوی لوکوموتیوی است که به سوی او می‌آید.
به لحاظ اجرائی «زوال» در استفاده از موسیقی، رادیکال عمل می‌کند. موسیقی سعید خانقشلاقی به‌خوبی توانسته یک فضاسازی مبتنی بر تلفیق امر ذهنی با واقعیت زندگی روزمره را به نمایش بگذارد. بدون این فضاسازی موسیقایی، «زوال» یک نمایش وراج و کسالت‌بار می‌شد؛ بی‌آنکه مازادی بیابد و تجربه فروپاشی یک انسان معاصر را این‌چنین به روایت بصری بنشیند.
به هر حال از یاد نبریم که با اجرائی جمع‌وجور روبه‌رو هستیم که ادعای بزرگی ندارد و می‌خواهد بازنمایی‌کننده یک ذهن فروبسته باشد، در مواجهه با یک جهان بدون شفقت. موسیقی سعید خانقشلاقی به نوعی ژست‌های داود سبحانی را واجد سویه‌های کروگرافیک کرده و گویی شاهد شکلی از سرکشی هستیم. اجرای زوال البته می‌تواند بیش از این خرفتی و بی‌معنایی جهان را بازتاب دهد و توهم نظم‌بخشی به یک گذشته تروماتیک را ناممکن‌تر از این به نمایش درآورد. زوال بی‌شک فروپاشی یک دوران است و نه‌فقط یک انسان تک‌افتاده بلکه کسی که در منجلاب زندگی دست‌و‌پا می‌زند. این حقیقتی است که گاهی امید غفاری آسان از کنارش به تغافل عبور می‌کند و سویه‌های رهایی‌بخش را کنار می‌زند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.