|

یه عمره بین مرگ بر و زنده باد گیر کردیم!

دنیا چهرازی:تاسیان سریال تازه‌ی تینا پاکروان که از همان پخش اولین قسمتش با حواشی گسترده‌ای همراه بود، پس از انتشار قسمت سوم آن، به محاق توقیف رفت.

یه عمره بین مرگ بر و زنده باد گیر کردیم!

به گزارش گروه رسانه ای شرق؛ باعث تاسف است که پدیده‌ی شنیع و ضدهنر توقیف یک اثر، از فرط تکرارهای بی‌مورد، به کلی از معنا تهی و بعضاً به حربه‌ی تبلیغاتی برای جلب توجه و جذب مخاطب بیشتر تبدیل شده است و این امر به خودی خود فضا را از یک قضاوت عادلانه به سمت نوعی ترحم توأم با خطاپوشی پیش می‌برد. با این حال، به نظر می‌رسد که تاسیان از چند وجه جامعه‌شناسانه گرفتار نگاه خشمگین این‌ روزهای جامعه ایرانی شده است.

با نگاهی به کارنامه حرفه‌ای تینا پاکروان، می‌توان حضور او را با عناوینی چون دستیار کارگردان، مدیر تولید و برنامه‌ریز در کنار بزرگانی چون بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی و از سوی دیگر در کنار مسعود ده نمکی، ضیاالدین دری و محمدرضا ورزی، پیگیری کرد.

ارتباطات و همکاری‌های وسیع الطیفی که شاید پیش از این نشان از روحیه‌ی حرفه‌ای و انعطاف‌پذیری پاکروان داشته است اما در جامعه‌ی امروز که تمایل شدیدی به ایجاد دوقطبی و تبیین مرزبندی‌های شفاف و صریح دارد -چنانچه حتی میان مسعود کیمیایی و بهرام بیضایی نیز از باب ماندن یا رفتن قطب ایجاد کرده است- چنین رویکردهایی به طرز بی‌رحمانه‌ای با برچسب وسط‌بازی و بلاتکلیفی قضاوت خواهد شد.

در همین راستا، نگاهی که پاکروان در سه قسمت اول این سریال داشته، نمایش متعادل و به اندازه از وضعیت زندگی طبقه مرفه در سال ۱۳۵۶ ایران است که البته با چاشنی قصه‌گویی و رنگ و لعاب سلیقه‌مند، از بابت جذب مخاطب پلتفرم همراه شده است که بتواند تا جایی که می‌تواند وجه سرگرم کننده‌‌ی سریال‌سازی را رعایت کند.

باید توجه داشت که تاسیان قرار نیست برای نشان دادن خشونت ساواک، موزه‌ی عبرت را به تصویر بکشد. همان‌طور که نشان دادن پوشش‌های رنگارنگ طبقه‌ی مرفه دوران‌ پهلوی نیز به معنای تعمیم آن به تمام اقشار جامعه در آن دوران نبوده و سریال قرار نیست منکر فقر و خفقان آن دوران باشد. از این بابت که مشخصاً سخنرانی‌های ده شب شعر انستیتو گوته که در سریال به آن پرداخته شده نیز به سانسور و خفقان و دیکتاتوری نظام شاهنشاهی اشاره دارد.

اما جامعه امروز که دلش را برای تماشای دو قطب سفید و سیاه و شنیدن شعارهای تیز صابون زده است، نگاه متعادل تینا پاکروان برایش سوتفاهم‌برانگیز است و انتظار دارد که او به عنوان سناریست سریال، موضع‌ و نگاه شخصی‌اش را در رابطه با آن دوران به صراحت مشخص کند تا به یکی به نعل و یکی به میخ زدن متهم نشود.

 

نکته‌ و در واقع پرسش بعدی این است که چرا مخاطب تا به این اندازه بر جزئیات این سریال در همین سه قسمت ابتدایی دقیق شده است؟ به نظر می‌رسد دلیل آن است که بیننده، سابقه‌ی ذهنی مثبتی از ترکیب هولناک «عاشقانه‌ای در بستر تاریخ معاصر» ندارد.

از این‌رو که بستر تاریخی، به خودی خود حامل مستنداتی غیر قابل انکار و ثبت شده است که مخاطب با رجوع به حافظه و یا جست‌ و‌ جویی ساده به صحت آن پی می‌برد. اما زمانی‌که در کنارش قصه‌ای عاشقانه قرار می‌گیرد، بیم آن می‌رود که در تلفیقش با عاشقانه‌ها و منطق روایی آن، تبدیل به روایت‌هایی تحریف شده از تاریخ شود. چنانچه در فیلم‌ها و سریال‌های تاریخی-عاشقانه، به کرات شاهد روایت‌های تحریف شده‌ای از تاریخ بوده‌ایم که سازنده‌هایش در پاسخ به کاستی‌ها و نقصان‌های تاریخی، همیشه پشت عاشقانه‌ها و فضای فانتزی آن پنهان شده‌اند.

از طرف دیگر، اضافه کردن بار عاشقانه در بستر وقایع تاریخ معاصر آن هم در سایه‌ی سانسور و اعمال نظرهای مصلحت‌اندیشانه (!)، باعث شده که فیلمساز به هر واقعه‌ی مهم تاریخی به اصطلاح ناخنک بزند و از کنارش عبور کند یا نهایتاً به واسطه‌ی نشانه‌هایی، ادای دینی به شخصیت‌ها یا خاطرات جمعی داشته باشد. به این ترتیب مخاطب هیچ‌وقت نخواهد فهمید که نگاه سازنده‌ی اثر از آن برهه تاریخی تا چه اندازه عمیق و چند وجهی است و یا صرفاً اشاره‌ای کم‌رمق و بی‌پشتوانه پژوهشی کافی به موضوع دارد.

نکته‌ی بعدی نگاه متفاوت نسل جدید به مقوله‌ی عشق و تعریفش از فردِ عاشق است. شاید تا چند سال پیش تماشای بازیگر مرد نقش اول یک سریال که برای به دست آوردن معشوقه‌اش به هر دری می‌زند و همه جا او را دنبال می‌کند برایمان شیرین و خواستنی به نظر می‌رسید اما حالا و به مدد فراگیر شدن اصطلاحات روان‌شناختی و مطالعات رفتاری، چنین شخصی نه تنها برای نسل جدید به عنوان یک فرد عاشق در نظر گرفته نمی‌شود، بلکه به عنوان فردی استاکر (کسی که به‌طور مداوم و ناخواسته فردی دیگر را تحت‌نظر گرفته، او را تعقیب کرده یا با او تماس‌های ناخواسته برقرار می‌کند) باعث وحشت و واکنش منفی این نسل می‌شود.

«با این حال امیدوارم که با رفع توقیف این سریال، شاهد درهم‌تنیدگی هوشمندانه‌ای از تاریخ معاصر و روایت عاشقانه‌اش باشیم. عاشقانه‌ای که هرچند به قول و با منطق نسل جدید به نوعی تاکسیک و رِد فِلَگ (رفتارهایی نگران کننده و ناسالم که علائم هشدار دهنده‌اش را به واسطه رفتارهای کنترل‌گرانه و مشکلات ارتباطی شخص می‌توان تشخیص داد) محسوب می‌شود اما می‌توان امید داشت که با علم به تصویر کشیدن آن دوران، برایشان هرچند دوست‌نداشتی اما پذیرفتنی جلوه کند.

و بیش‌ از هر چیز منتظر آن هستم که سریال با پرداختن به اندازه و مناسب به ده شب شعر گوته که از مهم‌ترین رویدادهای فرهنگی پیش از انقلاب و یکی از جرقه‌‌های انقلاب ۵۷ بود، بتواند در تبیین منطق و دلایل روشنفکران نام‌آشنای آن روزها برای به ثمر رساندن انقلاب، گام مهم و تاثیرگذاری بردارد.»