|

حادثه ارومیه بازتاب چندین دهه غفلت در ساختار آموزشی بود

اعظم محبی:آنچه که در مورد حادثه ارومیه بیشتر به نظر آمد در وهله اول اختلاف قومیتی و بعد ناکارآمدی مدیریتی در استان آذربایجان غربی بود وبه عنوان حقایقی از جامعه متکثر و رها شده با مشکلات اجتماعی به نظر رسید اما حقیقتی در لایه های این حقایق ظاهری، نهان است و آن غیب بزرگ آموزش به چندین نسل برای حفظ هویت ملی است.

به گزارش گروه رسانه ای شرق،به جمعیتی که با چماق به مراسم عزاداری امیرالمونین رفته بودند و علامت گرگ را با دست نشان میدادند، زوزه گرگ می کشیدند و همشهریان خود را مهمان و مهاجر خطاب می کردند توجه کنید، همه این افراد در طول چهل و شش سال پیش یا بدنیا نیامده بودند، یا دانش آموز بودند یا جوان بودند اما سیستم آموزشی در هیچ سطحی نتوانسته این نسل را برای زندگی مسالمت آمیز با هموطن و همنوع خودش آماده کند و حتی آموزش مذهبی منش شیعه علی را در عدالت و انصاف به آنها نیاموخته بود.

این حادثه البته در مقایاس کوچکتر حقیقت تلخ دیگر استانهای چند قومیتی و متکثر ماست و جای خالی آموزش و تاکید بر هویت ملی و آموزه های مذهبی را نشان می دهد. هرچند که این حقیقت ناآشنا با تاریخ ما نیست و باید گفت در دوره هایی از تاریخ معاصر و دورتر بوده است و هرکجا که بنا به هر علتی دولت ها در مرکزغفلت کرده، جنگ فرقه ای و از آن بدتر نفوذ و دخالت کشورهای همسایه خود را نشان داده است.

تاریخ به یادمان می آورد که آشفتگی پس از جریانهای جنگ جهانی دوم چه حوادث تلخی را رقم زد که شاخص ترین آنها جریان اسماعیل آقا سمکو و بعدها تشکیل گروهای فرقه گرای دموکرات آذربایجان و احزاب جدایی طلب کرد و تحریک آنها توسط شوروی بود؛ هرچند که در این دوره تاریخ  فضای کشور برای بازیابی مفاهیم ملی چندان محیا نبود اما انتظار می رفت با پشت سر گذاشتن این حوادث، مهمترین برنامه سیاسی از بین بردن شکاف قومیتی و زمینه برای درک این حقیقت باشد که ایران جامعه ای متکثر فرهنگی و قومیتی با یک هویت مشترک ملی است که برابری حقوق اقوام یکی از مهمترین اصول آن است.

حکومت پهلوی هم علی رغم ادعای رویکرد ملی گرای خود در انتقال مفاهیم ایرانیت و ملی گرایی به مناطق دور از مرکز ناموفق بود و بیشتر توجه خود را به کلان شهرداده بود؛ شاید بی راه نباشد اگر بگوییم مهمترین علت نفوذ و گسترش حزب توده توسط شوروی در ایران بر اثر بی توجهی به وجود اختلاف های قومیتی بود که نتیجه ای جزء ویرانی، شکاف بین اقوام ایرانی و توهم ایجاد حکومت محلی و یا گرفتن خاک درون یک کشور بزرگ را بوجود آورد.

پس از انقلاب بازخورد شکافهای عمیق قومیتی و توهم هایی که حزب توده و احزاب همسو با آن در ایران بوجود آورده بودند به خونین ترین شکل ممکن در حوادث نقده، ارومیه و حتی مناطق جنوب کشور خود را نشان داد.

انقلاب اسلامی با همکاری همه مردم ایران صورت گرفت و امید عدالت را به سراسر کشور داد اما انتظار این بود که امروز بعد از چهل و شش سال با این حجم از اختلاف قومیتی روبرو نباشیم، هرچند که یک دهه بعد از انقلاب کشور درگیر جنگ تحمیلی با عراق و ناآرامی های بود که جریانهای ضد انقلاب بوجود آورده بودند؛ بخصوص اینکه جریانهای ضد انقلاب و مخالف حکومت، حیات سیاسی خود را در شکافهای قومیتی میدیدند و البته که نباید نقش همسایگان به ظاهر دوست را نادیده گرفت اما با وجود همه این عوامل، لزوم توجه به برنامه ریزی دقیق برآموزش جامعه یکی از مهمترین اصولی بود که به آن کمتر توجه شده است.

انتقال مفهوم شهروندگرایی به جای قومگرایی یکی از مهمترین موضوعات  کمتر پرداخته شده در سیستم آموزشی ما است؛ پرداختن به این مهم از آن جهت است که در جامعه  هر ایرانی، فردیت و هویت اجتماعی خود را در قالب شهروند ببیند و مطالبات خود را به عنوان یک شهروند از حکومت بخواهد و در این صورت درک ساختار یکپارچگی کشور به خودی خود صورت خواهد گرفت اما در شرایطی که شهروندان یک استان هر کدام یک برهه از تاریخ را بدست گرفته و دیگری را محکوم به مهاجر بودن می کنند، چطور می توان از یکپارچگی و وفاق ملی حرف زد؟

اتفاق امروز نتیجه نداشتن استراتژی آموزشی در طول دههای پیش است؛ نتیجه نداشتن یک سیستم آموزشی منسجم که به افراد که قرار است در آینده مدیریت استان را به عهده بگیرند و یا عضو جامعه باشند ، مفاهیم شهروندگرایی، ساختار سیاسی و هویت ملی را آموزش دهد.

در مورد حادثه ارومیه پاسخ  به این مورد ها وضعیت را روشن  تر می کند 

اینکه چرا مفاهیم مذهبی به جای اینکه صلح و عدالت را به جامعه آموزش دهد دستمایه تسویه حسابهای سیاسی شدند و از بد اقبالی، روحانیون سیاسی این استان به جای حفاظت از مذهب کفن پوش بدنیال تثبیت خواسته های قومگرایانه خود هستند؟

و  اینکه چرا ما با چالش بزرگ در خصوص مدیران استانها روبرو هستیم؟ انتخاب استانداران برخی از استانها بخاطر حساسیت ها یا بهتر است بگوییم اختلافات حل نشده قومیتی، چندین ماه طول می کشد و رئیس و اعضای شورای شهر علیه یک گروه از شهروندان خودشون خط و نشان می کشند! 

نقد و بررسی فضای سیاسی کشور در مواجه با دو مفهوم ملی گرایی و مذهب گرایی و علت ارج نهادن و مقدم دانستن یکی و نادیده گرفتن دیگری و تاثیرات و ضربه هایی که این این نگاه خطی به این دو مفهوم دارد را به کارشناسان این حوزه می سپارم اما به عنوان یک خبرنگاری میدانی می توانم با اطمینان بگم که آنچه در سالهای اخیر در مناطق دور از مرکز و بخصوص در استان آذربایجان غربی دیدم به هیچ وجهی نشانه ای از برنامه ریزی اجتماعی بخصوص در سیستم آموزشی ندارد.

اولین مسئله که به چشم می آید  فقدان مدارس استاندارد در مناطق دور از مرکز است و بعد فقدان محتوی آموزشی برای انتقال ارزشهای ملی؛ بسیاری از روستاهای کردنشین غرب ارومیه و شهرستانهای ماکو و چالدران مدرسه های منسجم با سیستم آموزشی مناسب ندارند؛ هنوز مدرسه های کانکسی در روستاها دایر است و هنوز دخترانی در روستاها هستند که خانوادههایشان صلاح نمی دانند آنها را به کانکس کوچک روستا یا مدرسه روستای اطراف بفرستند و بچه هایی که درس می خوانند هم به ندرت امکان ادامه تحصیل در مقاطع بعدی را دارند و به این ترتیب نه تنها از آموزش محروم می شوند بلکه کمترین رشته پیوند بین دانش آموز با هویت ملی خود را از دست می دهد.

 هنوز مدرسه های کانکسی در روستاها دایر است و هنوز دخترانی در روستاها هستند که خانوادههایشان صلاح نمی دانند آنها را به کانکس کوچک روستا یا مدرسه روستای اطراف بفرستند و بچه هایی که درس می خوانند هم به ندرت امکان ادامه تحصیل در مقاطع بعدی را دارند و به این ترتیب نه تنها از آموزش محروم می شوند بلکه کمترین رشته پیوند بین دانش آموز با هویت ملی خود را از دست می دهد.

در این بین وضعیت مدرسه ها در شهرها به گونه دیگری است؛ در ارومیه برخی معلمان در سایه غفلت دولت، تفکرات قومگرایانه خود را به دانش آموزان  تحمیل می کنند. البته که این وضعیت تنها در زمان حال نیست و خود این معلمان، دانش آموزان نسل قبلی بودند که در فضای قومگرایانه شهر بزرگ شدند.

بسیاری از دانش آموزان دهه 60 در ارومیه معلمانی را به یاد می آورند که آنها را مجبور می کردند شعرهای ترکی را حفظ کنند و در مدارس به زبان ترکی و نه حتی زبان رسمی و میانجی صحبت کنند !

در واقع معلمان دهه 60 همان دانش آموزان دهه 30 و 40 هستند و آن دانش آموزان دهه 60 امروز معلم و کارمند، پزشک و مهندس شهرند.

حفظ زبان مادری یک اصل مهم برای فرهنگ جامعه ای است اما زمانیکه در تقابل با زبان میانجی مطرح می شود و با تعصب و نفرت کور به جامعه ای تحمیل می شود، دیگر جلوه ای از فرهنگ نیست، زمینه اختلافات و سهم خواهی هاست.

آیا می توان توقع داشت دانش آموزانی که در سایه عدم نظارت و غفلت سیستم آموزشی کشور با این اقدامات خودسرانه بزرگ می شوند فردا با کینه علیه همشهریان خود شعار ندهند؟ و این داستان تا کجا ادامه خواهد داشت؟

در نهایت آنچه نتیجه این سیستم رها شده آموزشی بوده و هست چیست غیر از دور شدن نسل به نسل ایرانیانی که از هویت ملی خود جدا مانده و در پی سهم خواهی در دل یک استان هستند ؟