|

در حاشیه دیدار با استاد شفیعی‌کدکنی

وقتی پای عشق در میان است، حقیقت و ناحقیقت، درستی و نادرستی، معنای دیگری می‌یابند. انسان‌های اندکی بوده‌اند که در زمان جغرافیایی ایران که تاریخ را می‌سازد، چنان زیسته و اندیشیده‌اند که اینک جز آنکه آنان را گنجینه و سرمایه ملی ایران بدانیم، کار دیگری نتوانیم کرد. مگر شاهرخ مسکوب از این‌ دست گنجینه‌های ملی نبود یا شفیعی‌کدکنی، و مگر رضا براهنی چنین نبود که گلشیری یا صادق هدایت.

احمد غلامی نویسنده و روزنامه‌نگار

وقتی پای عشق در میان است، حقیقت و ناحقیقت، درستی و نادرستی، معنای دیگری می‌یابند. انسان‌های اندکی بوده‌اند که در زمان جغرافیایی ایران که تاریخ را می‌سازد، چنان زیسته و اندیشیده‌اند که اینک جز آنکه آنان را گنجینه و سرمایه ملی ایران بدانیم، کار دیگری نتوانیم کرد. مگر شاهرخ مسکوب از این‌ دست گنجینه‌های ملی نبود یا شفیعی‌کدکنی، و مگر رضا براهنی چنین نبود که گلشیری یا صادق هدایت.

همچنین داریوش شایگان و سیدجواد طباطبایی و چند نفر دیگر. پای این چهره‌ها که به میان می‌آید، هرکس به فراخور نگرش و دانش خود درباره آنان سخن می‌راند و به قضاوت می‌نشیند. برخی چنان سراپا شور و عشق و شیفتگی‌اند که کسی جز خود و معشوق را نمی‌بینند، اما عشق رهایی است، نه مالکیت و انحصار، و از‌این‌رو است که پای عشق در بند نمی‌ماند و گریزپای است، که می‌گریزد از برِ ما، بدون رخصت ما. عشق نه صغیر است و نه حقیر، در بند هیچ‌کس نمی‌ماند، خواسته یا ناخواسته می‌گریزد. این‌گونه است که عاشقان برای تسلّای خود می‌کوشند معشوق را از راه رفته پشیمان سازند. این عاشقان در بند زمان‌اند، تا معشوق هست آنان معنا می‌یابند. مگر نه آنکه بسیار بودند شاگردان و مریدان گلشیری و براهنی که نمی‌گذاشتند کسی دست به ردای‌شان بساید. اینک کجایند آن مریدان، عاشقان و شیفتگانِ آن مردان بزرگ! دریغ از یادی در ایام سالمرگ‌شان، بگذریم از تحلیل آثار و زنده نگه‌داشتن میراث ادبی آنان و نگاهی انتقادی به آثارشان. حتی در مرگ برخی از این روشنفکران معاصر مانند براهنی، خیل مشتاقان در برابر دشنام‌ها و تهمت‌هایی که به‌ناروا نثار آنان شد، خاموش ماندند و دم فرو بستند. اما آیا می‌شود عشق این خیل عاشقان را منکر شد؟

هرگز! تا بوده چنین بوده و چنین خواهد ماند. آنان تا معشوق در حیات است، چه‌بسا به فرمان عشق، هر درستی را نادرست و هر نادرستی را درست جلوه خواهند داد. چنین که پیداست، این‌گونه عشق مرز حقیقت و ناحقیقت را مخدوش می‌سازد، پس خام‌اندیشی است که به جنگ این عاشقان رفت و ناگزیر باید در برابر این مریدان صبر و سکوت پیشه کرد. آن که این‌گونه سکوت می‌کند، فریاد می‌زند، فریادهایی بی‌صدا از کژ‌کاری‌های روزگار. گنجینه‌های ملی و فرهنگی متعلق به همه ایران و هویت ایران هستند، نه هویت مریدان. گیرم چند صباحی چنین باشد و بشود، اما با گذر زمان و در غیاب معشوق آنچه می‌ماند، اندیشه و خرد است که اگر باشد، این شور و شیفتگی عاشقانه زنده می‌ماند، وگرنه باید به دنبال پدر دیگری شتافت و ارباب دیگری جست. اینجاست که باید سکوت کرد، زیرا که با داوری و قضاوت نمی‌توان مرز حقیقت و ناحقیقت را آشکار کرد. تجربه ما از کار و کردار مریدانِ چهره‌هایی مانند سیدجواد طباطبایی، داریوش شایگان، هوشنگ گلشیری و رضا براهنی، دست‌کم تا اینجای کار، خلافِ عرف وفاداری را نشان داده است، زیرا که عاشقان در غیاب معشوقان‌ خود، آنان را وانهاده‌اند. اگرچه همواره این‌گونه نبوده است و برخی افراد با باور به گران‌سنگ بودن این چهره‌ها، زندگی خود را بدون هیچ چشمداشت یا سودای هویت و شهرتی، وقف کار و اندیشه آنان کرده‌اند. واسطه دیدار ما با استاد محمدرضا شفیعی‌کدکنی یکی از همین افراد است.

او از آغاز تا انجام دیدار بدون هیچ چشمداشتی و حس تملکی، دیدار ما با استاد و انتشار آن را با گشاده‌رویی به سرانجام رساند. از‌این‌رو سکوت ما در برابر واکنش‌ها به کانال منتسب به دکتر شفیعی‌کدکنی در این مدت، به احترام استاد و ایشان صورت گرفته است. باری بگذریم. اینها همه بهانه است، هم برای ما و هم برای آنها، البته اگر در عرصه عشق به فرهنگ این زاد‌بوم مشترک باشیم. ما همه یکی هستیم، چون در این سرزمین و در کنار این بزرگان زیسته‌ایم. پس ما هم رسم اخلاق و امانت‌داری را می‌دانیم. اما گاه باید سکوت کرد و فرصت داد زمان بگذرد تا رسم عاشقی به سرانجام برسد. زمان ترفندهای بسیاری در آستین دارد. معلوم نیست ما فردا کجا ایستاده‌ایم و آنها کجا. هرچه از روزگار نیاموخته باشیم، این را ‌خوب یاد گرفته‌ایم که در این سرزمین، باخته و برنده‌ای وجود ندارد. پس رسم عاشقی را به جای آوریم. فقط این نکته را سربسته بنویسم و بگذرم که روزنامه «شرق» در این دیدار و شرح دیدار هیچ رفتار غیرحرفه‌ای و غیراخلاقی انجام نداده است باقی بماند به وقتش.