|

چاره‌جویى سیمرغ (1)

در نخستین نبرد، رستم از اسفندیار زخم‌هایى هولناک گرفت، حال آنکه اسفندیار بى‌هیچ آسیبى چابک و پرتوان به جاى مانده بود و رستم با درد و رنج به بلندایى پناه جست از گزند زخم‌هاى اسفندیار سرانجام رستم درمانده و ناتوان به نیرنگ روى آورد که اکنون آسمان، روى به تاریکى دارد و فرداى دیگرى نیز هست و اسفندیار مى‌دانست این ترفندى براى رهایى است و رستم را به خود وانهاد.

چاره‌جویى سیمرغ (1)

در نخستین نبرد، رستم از اسفندیار زخم‌هایى هولناک گرفت، حال آنکه اسفندیار بى‌هیچ آسیبى چابک و پرتوان به جاى مانده بود و رستم با درد و رنج به بلندایى پناه جست از گزند زخم‌هاى اسفندیار سرانجام رستم درمانده و ناتوان به نیرنگ روى آورد که اکنون آسمان، روى به تاریکى دارد و فرداى دیگرى نیز هست و اسفندیار مى‌دانست این ترفندى براى رهایى است و رستم را به خود وانهاد.

 زواره اسب خویش به رستم داد که رخش پیش از این لنگ‌لنگان بى‌سوار خویش بازگشته بود. زال و رودابه با دیدن تن پاره‌پاره از زخم‌هاى دهان‌گشوده رستم، زارى‌ها کردند و سرانجام زال به پرنده خویش، سیمرغ که نماد خرد بود، پناه برد و اکنون سیمرغ به بالین رستم آمده است. سیمرغ به زخم‌هاى رستم نگریست و با منقار خود چهار تیر را از تن رستم بیرون کشید و بر آن خستگى‌ها پر خویش بمالید و به‌ناگاه زخم‌هاى خو‌ن‌ریز به‌ هم برآمدند و زال را گفت پر او را به شیر آغشته کند و بر جاى خستگى‌ها بمالد تا هیچ نشانى به جاى نماند. آنگاه رخش را فراخواند و شش پیکان از گردن رخش بیرون کشید و رخش شیهه‌هایى از آرامش سر داد و دل رستم شاد گردید.

سیمرغ رستم را گفت: «چرا با اسفندیار به جنگ برخاستى، مگر نمى‌دانى او رویین‌تن است و زخم تو بر او کارگر نمى‌افتد؟».

بدو گفت مرغ اى گو پیلتن/ توى نامبردار هر انجمن

چرا رزم جستى از اسفندیار/ که او هست رویین‌تن و نامدار

رستم در پاسخ گفت: «اگر مرا کت‌فروبسته و دربند نمى‌خواست، هر‌ آنچه فرمان مى‌داد پذیرا بودم. آخر مرگ آسان‌تر است تا تن‌دادن به ننگ در بند‌ شدن». سیمرغ در پاسخ گفت: «اگر در برابر اسفندیار سر فرود آورى هیچ ننگی نیست که در همه روزگاران چون او زاده نشده و اگر ایران پشت راست کرده براى کوشش اوست. اگر از او بگریزى جاى شگفتى نیست که تو در اندازه او نیستى. اسفندیار کسى است که سیمرغ دیگرى را که جفت من بود، با شمشیر و نیرنگ از پاى درآورد. اگر سخن مرا بشنوى دیگر با اسفندیار پیکار نجو که خود را به کشتن خواهى داد. از دیگر سوى اگر اسفندیار به دست تو کشته شود، چگونه نزد آیندگان پوزش خواهى خواست که شاهزاده‌اى را از پاى درآورده‌اى. اکنون مى‌خواهم رازى را با تو بگویم و چاره‌اى براى تو بیندیشم تا خورشید تو را برفرازم».

رستم از این سخن دلشاد شد و رها از اندیشه به بند کشیدن گشت و شورمندانه پرسید چگونه مى‌توان از این دوراهه بند یا مرگ با آزادگى بیرون جست؟

آنگاه سیمرغ گفت: «با تو از روى مهر راز سپهر را مى‌گویم که هرکس خون اسفندیار بریزد روزگار ما را درهم خواهد شکست و تا زمانى نیز که زنده است، پیوسته در رنج خواهد بود و در این گیتى شوربختى از آن او مى‌شود و چون از این گیتى بگذرد، رنج و سختى در آن گیتى براى او خواهد بود.

که هر‌کس که او خون اسفندیار بریزد/ سراید بر او روزگار

همان نیز تا زنده باشد ز رنج/ رهایى نیابد نماندش گنج

بدین گیتى‌اش شوربختى بود/ وگر بگذرد رنج و سختى بود

اگر باز هم بر آن هستى که با اسفندیار پیکار کنى و بر او پیروزى یابى، تا نابودى خویش، همین امشب تو را شگفت‌زده خواهم کرد».

رستم در پاسخ گفت: «همگان را پایان زندگى مرگ است و مرگ چه ناگهان رسد و چه در بستر و در گیتى آنچه مى‌ماند نام نکوست و اگر با نکونامى بمیرم، رواست تا به بدنامى. من نام را مى‌جویم که سرانجامِ تن، مرگ است. مگر فریدون و هوشنگ نرفتند که آن همه گنج و تخت و کلاه داشتند».