ایدئولوژی بهمثابه رویکردی فلسفی
در ستایش ایدئولوژی1
نقلقولهایی که در صدر این نوشته قرار گرفتهاند و ناظر بر هر دو وجه رایج و غایب ایدئولوژی هستند از خوانندهاش میخواهند که پیش از هر چیز، همه آنچه که از ایدئولوژی در ذهن دارد را به تعلیق درآورد و خود را در این مسیر مفروض قرار دهد که از مفهوم ایدئولوژی چیزی نمیداند. به عبارت فنیتر، آنچه نقلقولها از خواننده میخواهند در پرانتز نهادن یا از رده خارجکردن پنداشتها و پیشداوریها یا به تعبیر مرلوپونتی «واگذاری علم» (و در اینجا علمی که از ایدئولوژی دارند) برای رسیدن به «توصیفات بنیادین» است.


حسین مصباحیان-پژوهشگر فلسفه، عضو سابق هیئت علمی گروه فلسفه دانشگاه تهران:
یکی از وارونگیها یا طعنههای کوچک (minor ironies) تاریخ روشنفکری مدرن این است که خود اصطلاح ایدئولوژی بهطور کامل ایدئولوژیزه شده است.
کلیفرد گیرتز (Geertz, 1973, p. 193)
میدانیم که مفهوم منفی اصطلاح ایدئولوژی نخستینبار توسط ناپلئون و برای نامگذاری گروهی از فلاسفه به کار رفت و این احتمالا به ما هشدار میدهد که اولا ناپلئونی -چه بهصورت واقعی و چه بهصورت بالقوه- لازم است تا بتواند اصطلاحی توصیفی را به اسلحهای جدلی تبدیل سازد و ثانیا همواره ناپلئونی در ما است که دیگران را ایدئولوگ میخواند.
پل ریکور (Ricoeur, 1978, p. 45)
تنها از طریق تحلیلی اوجگیرنده از مفهوم ایدئولوژی، کاوش در زیر سطح معنی آشکار آن و «پدیدارشناسی تکوینی» این مفهوم میتوان به معانی بنیادی آن دست یافت؛ پدیدارشناسی تکوینی، به همان معنا که توسط هوسرل در تأملات دکارتیاش به کار گرفته شده است. در چنین روشی، تلاش این است که از این مفهوم که در برخورد اول مفهومی جدلی و جنجالی است، ابهامزدایی شود و معنایی روشنتر و عادلانهتر از آن عرضه شود.
پل ریکور (Ricoeur, 1978, p. 311)
مقدمه
نقلقولهایی که در صدر این نوشته قرار گرفتهاند و ناظر بر هر دو وجه رایج و غایب ایدئولوژی هستند از خوانندهاش میخواهند که پیش از هر چیز، همه آنچه که از ایدئولوژی در ذهن دارد را به تعلیق درآورد و خود را در این مسیر مفروض قرار دهد که از مفهوم ایدئولوژی چیزی نمیداند. به عبارت فنیتر، آنچه نقلقولها از خواننده میخواهند در پرانتز نهادن یا از رده خارجکردن پنداشتها و پیشداوریها یا به تعبیر مرلوپونتی «واگذاری علم» (و در اینجا علمی که از ایدئولوژی دارند) برای رسیدن به «توصیفات بنیادین» است.
تنها در این صورت است که خواننده میتواند در همراهی گام به گام با مسیر نویسنده این نوشته فرایند توصیفات بنیادین را طی کند و در منزلگاه آخر دریابد که آنچه تا به حال ایدئولوژی خوانده شده است، ایدههایی بودهاند نظاممند در نسبت انسان با هرچه این انسان میتواند با آن نسبت پیدا کند و چون چنین است موضوعات ایدئولوژی بودهاند نه خود ایدئولوژی یا علم ایدهها بهمثابه یک معرفت، آنگونه که مؤسس این معرفت، دستوت دوتراسی، در پی آن بود.
بهروشی مشابه، خواننده فنیتر و حرفهایتر در پی همراهی با مسیر این نوشته درخواهد یافت که طرح بلندپروازانه دستوت دو تراسی، کسی که سکه ایدئولوژی را ضرب کرد، از ایدئولوژی بهمثابه علم ایدهها که با هدف درک خاستگاه، ماهیت و توسعه ایدهها از طریق روشهای تجربی صورتبندی شده بود، هم در زمان خودش و هم بهویژه در متن محدودیتهای شناختهشده معرفتشناسی معاصر فاقد اعتبار است.
گرچه جهتگیری دو تراسی در تردید افکندن بر گمانهزنیهای متافیزیکی مثبت بود، ولی این ادعای او که همه ایدهها از تجربیات حسی سرچشمه میگیرند و با تشریح این تجربیات، میتوان درک جامعی از فرایندهای اندیشه بشری ایجاد کرد، سخت خاماندیشانه بود. خواننده در گام بعد، با روشی بنیادیتر و از طریق قراردادن ادعاهای دستوت دو تراسی در متن فلسفه معاصر درخواهد یافت که مفروضات اساسی مفهومپردازی دو تراسی از ایدئولوژی، مفروضاتی مانند حسگرایی، لوگوسمحوری، تحلیل عینی ماهیت ایدهها و امکان تأسیس علم ایدهها امروزه در عصر پذیرش سیالیت، زمینهای دیدن ایدهها و تأکید بر نقش قدرت، زبان و تعامل اجتماعی در شکلدهی به ایدهها اعتباری ندارند. ساختگشایی مفهوم نامتداول ایدئولوژی (ایدئولوژی بهمثابه علم ایدهها) و پدیدارشناسی تکوینی تلقی رایج از این مفهوم (ایدئولوژی بهمثابه مجموعهای از ایدهها) این نتیجه را دربر داشته است که امکانی برای بازسازی این دو تلقی از ایدئولوژی وجود ندارد. از رده خارجشدن این دو نوع تلقی از ایدئولوژی ولی همزمان بوده است با پدیدارشدن عناصر ماندگار آنها؛ عناصری که مؤلفههای سازنده درک سومی از ایدئولوژی شده است. درکی که در این نوشته ایدئولوژی بهمثابه رویکرد نامیده شده است.
فرایند پیریزی ایدئولوژی بهمثابه رویکردی فلسفی2
از آنجا که ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، اصولا نمیتواند بدون ساختگشایی مفهوم نامتداول یا منسوخ آن (علم ایدهها) و پدیدارشناسی تکوینی مفهوم رایج آن (مجموعهای از ایدهها) پدیدار شود، ضرورت دارد فرایند واکاوی دو صورتبندی مذکور به کوتاهی ایضاح شود تا برساخت جدید آن یعنی «ایدئولوژی بهمثابه رویکرد» در متن آنچه که تخریب شده است، ظاهر گردد. بدین ترتیب، روشن است که نه تمرین یا فرایند3 ساختگشایانه دریدایی میتوانسته است به توصیف تغییرات عینی و تاریخی ایدئولوژی بپردازد، و نه پدیدارشناسی ریکوری، که کار آن واکاوی دقیق موقعیتهایی است که ایدئولوژی در آنها به کار رفته است و معانی مختلفی که پیدا کرده است، میتوانسته است به کار واکاوی علم ایدههای تراسی بیاید.
ساختگشایی مفهوم اولیه ایدئولوژی بهمثابه علم ایدهها
میدانیم که واضع اصطلاح ایدئولوژی، آنتوان لویی کلود دستوت دو تراسی (۱۷۵۴-۱۸۳۶) بوده است. او که متفکری برجسته در عصر روشنگری فرانسه بود در سال ۱۷۹۶ اصطلاح ایدئولوژی را در «خاطرات خود در مورد قوه تفکر» که به مؤسسه ملی ارائه شد، معرفی کرد. قصد او از وضع این اصطلاح این بود که معرفتی نوآئین بنیان بگذارد که فصل تمایز آن هم با متافیزیک، که از نظر او بیاعتبار شده بود، و هم از روانشناسی که در آن زمان به معنای مطالعه روح بود و تراسی آن را هم منسوخ میدانست، متمایز کند. روانشناسی غیرقابل اتکا بود، چون بر مفروضات غیرقابل تأیید مانند روح متکی بود. متافیزیک بیاعتبار بود چراکه فاقد پشتوانههای تجربی بود و به همین دلیل نمیتوانست به پیشرفتهای عملی در جامعه کمک کند. در مقابل، او از طریق قراردادن اصطلاح ایدئولوژی در ریشههای یونانی آن استدلال کرد که علم ایدههای4 او میتواند جایگزین مناسبی برای هر دو معرفت بیاعتبار متافیزیک و روانشناسی باشد. در چنین جهتی و با هدف ایجاد مطالعهای نظاممند و تجربی از چگونگی پیدایش ایدهها از تجربیات حسی و واکاوی تأثیرگذاری آنها بر اندیشه، تراسی درصدد برآمد تا علم جدید ایدئولوژی را در اثر مهم خود، «عناصر ایدئولوژی» صورتبندی کند. از نظر او درک چگونگی شکلگیری ایدهها از برداشتهای حسی، میتوانست بنیانی برای همه علوم دیگر، از جمله اخلاق، سیاست و اقتصاد ایجاد کند و راهی برای از بین بردن سردرگمی و خطای ناشی از متافیزیک نظری باز کند. مبنای معرفتشناختی دو تراسی، تجربهگرایی بود و حسگرایی. اولی بر اهمیت مشاهده و تجربه بهعنوان منابع اصلی دانش تأکید میگذاشت و بهجای استدلال انتزاعی بر دادههای تجربی تکیه میکرد. دومی که با الهام از ایدههای فیلسوفانی مانند جان لاک و اتین بونو دو کندیاک برکشیده شده بود، ادعا داشت که ذهن لوح سفیدی است که برداشتهای حسی، ایدهها را بر روی آن مینویسند.
ازاینرو، درک ما از جهان کاملا از آنچه از طریق حواس خود درک میکنیم، ساخته شده است و چون چنین است، علمی که بتواند چنین فرایندی از عملکرد ذهن انسان را توضیح دهد، ضروری است و در نتیجه تأسیس آن میتوان ساختارهای اجتماعی و سیاسی را به نفع توسعهای اخلاقی به پرسش کشید. با همین گزارش کوتاه اگر قرار باشد ساخت ایدئولوژی تراسی در تمرینی دریدایی گشوده شود، فرایند آن باید در دو مرحله درهمتنیده تخریب و ساخت پیش رود. در مقام تخریب هدف این است که تناقضات درونی اندیشه آشکار گردد؛ بیثباتی معانی تصریح شود و فرض دانش عینی مورد پرسش قرار گیرد.
در مقام ساخت نیز منظور این نیست که نظام فکری جدیدتر و پایدارتری ساخته شود، بلکه به سادگی این است که جابهجاییهایی در نظام تخریبشده صورت گیرد؛ «بازی» ایدهها به رسمیت شناخته شود و سیر تکوینی و تغییر دائمی آنها در زمینههای مختلف جای جستوجوی منشأ و عملکرد ثابت آنها را بگیرد. در چنین صورتی است که امکانهای جدید برای اندیشیدن در مورد نحوه مواجهه با ایدهها فراهم میگردد. بر پایه این توضیح فرایند درهمتنیده تخریب و ساخت علم ایدههای تراسی را میتوان از طریق مفروضات و مبانی بنیادین علم ایدههای او در حوزههای زیر پیش برد و پس از مشاهده تخریب «علم ایدهها»، افقهای جدیدی را در چشمانداز قرار داد.
۱- مسئله منشأ: دو تراسی ادعا میکند که ایدهها را میتوان تا خاستگاه ناب آنها در تجربه حسی ردیابی کرد. در حالی که، خاستگاهها خودشان ساختههایی هستند که نمیتوان مستقل از تفسیر به آنها دسترسی پیدا کرد. هیچ حضور اصلی یا نقطه شروع نابی وجود ندارد که معنا از آن مشتق شود. هر خاستگاهی محصول تفاوت و تعویق است. ایده خاستگاه ناب، ساختهای متافیزیکی است که پیچیدگی چگونگی تولید معانی را نادیده میگیرد. ازاینرو، از آنجا که معانی همیشه زمینهای و رابطهای هستند، نمیتوان هیچ پیوند مستقیمی بین یک نشانه و یک خاستگاه ثابت برقرار کرد.
۲- مسئله ثبات مفاهیم: مفاهیمی مانند «ایده»، «منشأ» و «علم» برخلاف تلقی تراسی، موجودیتهای پایدار و خودکفا نیستند. آنها بخشی از یک نظام زبانی هستند که دائما در معرض تفسیر مجدد و تحول هستند. این بیثباتی، ایجاد یک «علم» قطعی از ایدهها را غیرممکن میکند، زیرا خود زمین چنین علمی دائما در حال تغییر است. روش تحلیلی دو تراسی فرض میگیرد که ایدهها را میتوان بهنحوی عینی به اجزای تشکیلدهنده آنها تجزیه کرد و شناخت. چنین فرضی نقش تفسیر در تحلیل را نادیده میگیرد و از یاد میبرد که فرایند تجزیه ایدهها تحت تأثیر دیدگاهها، مفروضات و زمینه فرهنگی تحلیلگر است.
۳- مسئله لوگوس و آگاهی: تکیه دستوت دو تراسی بر تجربه حسی بهعنوان تنها منشأ ایدهها، منعکسکننده اعتقاد لوگوسمحور به یک نقطه شروع بنیادی و بدیهی برای دانش است. تراسی گرچه تجربه حسی را منبع اصلی و معتبر ایدهها میداند، ولی از آنجا که هدف خود را شناخت بیکموکاست ایدهها تعیین میکند، همچنان در سنت مسئلهدار لوگوسمحور باقی میماند. لوگوسمحوری که بر یک مرکز نهایی یا حقیقت بنیادی یا خاستگاه نهایی (لوگوس) متکی است، نمیتواند معنا را زمینهدار کند و بازی تفاوتها و غیاب ذاتی در قلب معنا را تأیید کند.
۴- مسئله دادههای ناب تجربیات حسی: تکیه دستوت دو تراسی بر حسگرایی مستلزم این است که تجربیات حسی دادههای ناب و بیواسطهای را ارائه دهند که ایدهها از آنها شکل میگیرند. و این در حالی است که حداقل امروزه میدانیم که ادراک همیشه از قبل توسط زبان، فرهنگ و تجربیات قبلی احاطه شده است و با آنها درهم تنیده شده است. چراکه اولا دادههای حسی بیثبات و تجربیات حسی ذاتا ذهنی هستند. ثانیا تفسیر تجربیات یا پردازش دادههای حسی تحت تأثیر چارچوبهای زبانی و فرهنگی است. زبان نحوه دستهبندی و درک ورودیهای حسی را شکل میدهد. ازاینرو، میتوان گفت که واسطهگری ادراک، این فرض را که تجربیات حسی میتوانند بهعنوان پایه پایدار و عینی برای دانش عمل کنند، بهنحوی جدی مورد تردید قرار میدهد.
۵- مسئله تقابلهای دوتایی: تراسی با ترجیحدادن تجربه حسی بر سایر اشکال دانش (مانند شهود)، سلسلهمراتبی را ایجاد میکند که نقاط کور پدید میآورد و جنبههای ارزشمند شناخت انسان را به حاشیه میراند. این سلسلهمراتب دلالت بر این دارد که ایدههای مشتقشده از حواس، برتر و مشروعتر از ایدههای ناشی از منابع دیگر هستند. به زبان دریدا ولی اگر سخن بگوییم، تقابلهای عقل/ حس، درون/ بیرون، نظریه/ عمل، دانش انتزاعی/ دانش عملی، دانش/ قدرت و... تقابلهایی در چارچوبهای مفهومی سنتی هستند و فاقد اعتبارند. در حقیقت، این دوگانهها به هم وابسته هستند.
۶- مسئله قدرت: تمرکز تراسی بر تحلیل ایدهها سبب میشود که او نقش مهم روابط قدرت، ساختارهای اجتماعی و انگیزههای ناخودآگاه در شکلدهی به باورهای فردی و جمعی را نادیده بگیرد. در حالی که هر ایدهای عمیقا با پویایی قدرت و سلطه درهم آمیخته است. ازاینرو، حتی در مقام شناخت ایده، باید فراتر از تحلیل صرف ایده حرکت کرد و دریافت که چگونه ساختارهای قدرت، سلسلهمراتب اجتماعی و منافع مسلط، بر شکلگیری ایده و حتی ترویج آن تأثیر میگذارند. از آنجا که درک ما از مفاهیم، از جمله «ایدئولوژی»، همواره تحت تأثیر روابط قدرت است، هر تلاشی برای ایجاد یک علم خنثی و عینی از ایدهها احتمالا همچنان که مارکس و به روشی دیگر فوکو بحث کردهاند خود در ساختارهای قدرت موجود ریشه دارند.
محدودیتهای مفهوم اولیه دستوت دو تراسی، رویکرد متفاوتی به ایدئولوژی را ضروری میکند. رویکردی که پیچیدگیهای معنا و تفسیر ذاتی در مطالعه ایدهها را تصدیق کند، به پیچیدگیهای اندیشه و تجربه انسان پاسخگو باشد، تشخیص دهد که ایدهها پویا هستند و به ایدهها و متون دیگر متصل هستند و شبکهای از معانی را تشکیل میدهند که بر یکدیگر تأثیر میگذارند. این امر اذعان میکند که زمینهها و دیدگاههای مختلف میتوانند تفاسیر مختلف، اما معتبری را به همراه داشته باشند. در چنین صورتی است که فضا برای گفتوگوهای بنیادین گشوده خواهد شد و امکان گنجاندن صداهای به حاشیه راندهشده و دیدگاههای جایگزینی را که ممکن است در یک رویکرد یکپارچه نادیده گرفته شوند، فراهم میکند.
پدیدارشناسی تکوینی مفهوم دوم ایدئولوژی بهمثابه مجموعهای از ایدهها
موضوع این قسمت مقاله واکاوی اندیشهها نیست بلکه تطورات مفهومی یک مفهوم از وضعی به وضعی دیگر در طول زمان است. گرچه برای راهیافتن به این تطورات مفهومی از روشهای متفاوتی میتوان استفاده کرد، اما این نوشته با پیروی از ریکور که رویکرد پدیدارشناختی را در مطالعه ایدئولوژی به کار گرفته است و افقهای جدیدی در این حوزه گشوده است، همان راه را میپیماید و همراه با او بر ضرورت بهکارگیری رویکرد اینگونه تأکید میکند: از آنجا که عبارت «ایدئولوژی» وقتی در یک چارچوب جدلی به کار میرود، هم دچار سوءاستفاده (misuse) میشود و هم مورد استفاده سوء (abuse) قرار میگیرد، تنها یک معناشناسی دقیق که توسط توصیف صحیح موقعیتهایی که این اصطلاح در آنها قوام یافته است، میتواند به این سوءاستفاده پایان دهد؛
چنین رویکردی همان چیزی است که او آن را پدیدارشناسی مینامد. سوءاستفادهای که ریکور به آن اشاره میکند، ناظر بر بهکارگیری خارج از معنای اولیه مفهوم ایدئولوژی است. مثلا وقتی کسی
اه مخالفت کند. ایدئولوژی در این میان هیچ معنایی جز ابزاری برای مغالطه و مخالفت نداشته است. استفاده سوء ولی به این معناست که اصطلاح ایدئولوژی به شکلی توهینآمیز و با هدف تحقیر و سرکوب دیگران به کار گرفته شود. مثلا وقتی کسی به دلیل داشتن عقاید خاص «ایدئولوگ» خوانده میشود و چنین خطابی در جهت از بحث خارجکردن و خفهکردن صدایش به کار گرفته میشود. برای برونرفت از این سوء دوسویه و این چارچوب جدلی است که ریکور به «پدیدارشناسی» و پدیدارشناسی تکوینی روی میآورد و معتقد است که چنین رویکردی میتواند: ۱- به تجربه زیسته آدمیان با ایدئولوژی و تأثیرگذاری ایدئولوژی بر تجربیات و ادراکات افراد درون ساختارهای اجتماعی راه یابد. ۲- به تحلیل کارکرد معنابخشی ایدئولوژی بپردازد و بررسی کند که چگونه ایدئولوژیها استعارهها و زبانها را برای تفسیر جهان به کار میگیرند.
3- این امکان را فراهم کند که به بررسی لایههای مختلف ایدئولوژی، ازجمله ساختارهای زبانی و روایی، کارکردهای هویتی و معانی فرهنگی آن پرداخته شود. پدیدارشناسی اگر به تحلیل چندلایه پدیدهها مشهور است، ایدئولوژی بهعنوان یکی از چندلایهترین پدیدههای تاریخی-فرهنگی را موضوع مستقیم خود مییابد. ۴- تحول تاریخی ایدئولوژی را در زمینههای مختلف تاریخی واکاوی کند و با تکوینی دیدن پدیدارشناسی، پویایی مفهومی آن در طول زمان را دریابد و ریشههای معنایی و کارکردهای مختلف ایدئولوژی را شناسایی کند.
۵- از آنجا که ایدئولوژیها بهشدت به نظامهای نمادین وابستهاند و از طریق زبان و روایت به بازتولید قدرت و مشروعیت میپردازند و از آنجا که پدیدارشناسی بر نقش زبان، استعاره و نمادها در ساخت معنا تأکید دارد، میتواند به درک تحلیل عمیق نقش نمادها و زبان در بازتولید و انتقال ایدئولوژی کمک کند. ۶- پدیدارشناسی بهعنوان روشی برای تحلیل تجربه، به ما امکان میدهد که به بررسی نحوه تأثیر ایدئولوژی بر کنشها، ادراکات و هنجارهای اجتماعی بپردازیم؛ چراکه ایدئولوژیها نهتنها در سطح مفهومی، بلکه در زندگی اجتماعی و تجربه روزمره افراد نیز حضور دارند. ۷- پدیدارشناسی، برخلاف بسیاری از رویکردهای تقلیلگرایانه، ایدئولوژی را بهعنوان یک نیروی یکپارچه یا صرفا منفی تحلیل نمیکند. این روش به پیچیدگیهای ایدئولوژی توجه دارد و تلاش میکند که بهجای طبقهبندیهای سادهانگارانه، به فهم جامعتری از آن دست یابد.
احتمالا با چنین مواجههای، اولین پرسشی که پیشرو قرار میگیرد این است که طی چه فرایندی، ایدئولوژی از علم ایدهها به مجموعهای از ایدههای متصلب، آنگونه که امروزه میشناسیم تبدیل شد؟ احتمالا پاسخ این پرسش را باید قبل از هر چیز در مواجهه دوسویه دو تراسی با علم ایدهها دانست. او از همان آغاز، ایدئولوژی را نهفقط بهعنوان علمی برای دستیافتن به منشأ ایدهها، بلکه علاوه بر آن علمی برای اصلاحات بنیادین سیاسی و اجتماعی میدانست. همین سویه اخیر بود که دشمنیهای سیاسی با ایدئولوگها را ایجاد کرد و به مرور چارچوب به تعبیر ریکور بدلی رایج را ایجاد کرد. آنچه به این ترتیب در پی میآید، شش فراز تطور مفهومی ایدئولوژی از علم ایدهها به مجموعهای از ایدهها است.
۱- حمله ناپلئون و سیاسیشدن ایدئولوژی (۱۸۰۰-۱۸۱۴): ناپلئون با تثبیت قدرت خود، «ایدئولوگها» و ایدئولوژی لیبرال آنها را تهدیدی برای خود دید. ناپلئون بهطور استراتژیک از اصطلاح ایدئولوژی استفاده کرد و آن را بهعنوان غیرعملی، متافیزیکی و حتی خطرناک به سخره گرفت. او علیرغم مخالفت ایدئولوگها با روبسپیر، ایدئولوژی را مقصر حکومت ترور دانست و آن را در مقایسه با مسیحیت که آن را نیرویی برای نظم اجتماعی میدانست، نامطلوب جلوه داد. حملات او که توسط چهرههایی مانند شاتوبریان تقویت شد، با موفقیت ایدئولوژی را بهعنوان تهدیدی برای ثبات و دین ترسیم کرد و مفاهیم سیاسی منفی را به این اصطلاح تزریق کرد.
۲- ایدئولوژی بهعنوان ابزاری برای مخالفت و به رسمیت شناختن ایدئولوژیهای متعدد (دوران بازگشت سلطنت): در طول دوران بازگشت سلطنت، ایدئولوژی با استقبال گروههای مخالف لیبرال که سلطنت و کلیسای احیاشده را به چالش میکشیدند، تجدید حیات کرد. چهرههایی مانند استاندال و توماس جفرسون مفاهیم گستردهتر ایدئولوژی را به رسمیت شناختند و آن را بهعنوان نظامی فکری با تأثیر قابل توجه اجتماعی در نظر گرفتند. نکته مهم این است که استفاده از این اصطلاح توسط ابه لومر در جریان اولین توطئه ماله (۱۸۱۲) به صراحت وجود ایدئولوژیهای رقیب، ازجمله سلطنتطلبی را تصدیق کرد که نشاندهنده تغییر مهمی به سوی درک ایدئولوژی بهعنوان مجموعهای از باورهای سیاسی مختلف است.
۳- نقد دکترینر5 و اتهام جزماندیشی: متفکران لیبرال مرتبط با جنبش دکترینر از مبانی ماتریالیستی ایدئولوژی قرن هجدهم انتقاد کردند. آنها آن را جزمی و انعطافناپذیر میدانستند و حتی آن را بهنوعی «دین» سکولار میدانستند. این انتقاد که پژواک سخنان ناپلئون بود، یکی از ویژگیهای کلیدی ایدئولوژی را برجسته کرد؛ تمایل آن به نظاممندی و پتانسیل آن برای عدم تحمل.
۴- ایدئولوژی بهعنوان ایدئالیسم، کلاسیکگرایی و ظهور اثباتگرایی: در قرن نوزدهم، ایدئولوژی همچنین بهعنوان شکلی از ایدئالیسم یا کلاسیکگرایی تفسیر شد و چهرههایی مانند گوته و شوپنهاور آن را با تفکر انتزاعی جدا از واقعیت ملموس مرتبط دانستند. آگوست کنت، ایدئولوژی را در نهایت ناکام از درک واقعا علمی از جامعه میدانست. او از تراسی به دلیل نادیدهگرفتن نقش احساسات و عواطف در رفتار انسان انتقاد کرد. اثباتگرایی کنت، با تأکید بر دادههای تجربی و علوم اجتماعی، رویکرد ایدئولوگها را تحتالشعاع قرار داد.
۵- بازتعریف ایدئولوژی توسط مارکس: تفاوت کلیدی بین مفاهیم تراسی و مارکس از «ایدئولوژی» در درک آنها از رابطه بین ایدهها و واقعیت مادی نهفته است. تراسی، در حالی که دیدگاه ماتریالیستی از ذهن را پذیرفت، تقدم ایدهها را بهعنوان نقطه شروع برای درک جهان حفظ کرد. او معتقد بود که ایدهها میتوانند واقعیت اجتماعی را شکل دهند و با اصلاح اندیشه، میتوان جامعه را اصلاح کرد. مارکس ولی استدلال کرد که شرایط مادی، بهویژه شیوه تولید و مبارزه طبقاتی ناشی از آن، عوامل تعیینکننده اصلی زندگی اجتماعی، ازجمله قلمرو ایدهها، هستند. او ایدهها را بازتاب منافع مادی میدانست، نه نیروهای مستقلی که قادر به هدایت تغییرات اجتماعی باشند. علاوه بر این، در حالی که تراسی بر کسب دانش توسط فرد متمرکز بود، مارکس تأکید را به نقش منافع طبقاتی در شکلدهی و تحریف ایدهها تغییر داد.
با این همه باید تأکید کرد که برخلاف این تلقی رایج که مارکس از طریق تعریف ایدئولوژی به آگاهی کاذب زمینهساز تغییرات مفهومی ایدئولوژی در جهت مجموعه عقاید بوده است، حداقل تا ایدئولوژی آلمانی و حتی در ایدئولوژی آلمانی بحثی وجود ندارد که این ادعا را حمایت کند. بلکه برعکس شواهد زیادی وجود دارد که مارکس نیز همچون تراسی در سنت علم ایدهها حرکت کرده است. با این تفاوت که دو تراسی به دنبال تحلیل علمی و خنثی ایدهها بوده است و مارکس با اتخاذ موضعی انتقادی در پی پاسخ گفتن به این پرسش بوده است که چگونه ایدهها در ساختارهای قدرت عمل میکنند؟
۶- استراتژی انقلابی لنین؛ ایدئولوژی بهعنوان نیروی محرکه: لنین به نحو عمیقی بر قدرت ایدئولوژی در شکلدهی به نتایج انقلابی تأکید میگذاشت. از نظر او، ایدهها و آگاهی سیاسی نقش مهمی در بسیج تودهها و هدایت مبارزه برای سوسیالیسم ایفا میکنند. استفاده استراتژیک لنین از ایدئولوژی را میتوان از طریق جنبههای کلیدی زیر درک کرد:
۱. تقدم نظریه بر آگاهی خودجوش: لنین باور داشت که طبقه کارگر نمیتواند به حال خود رها شود؛ چراکه آگاهی سوسیالیستی انقلابی به نحوی خودکار و بدون هدایت ایدئولوژیکی، دستنیافتنی است. او از اینرو، بر ضرورت ترویج آگاهی سوسیالیستی از طریق یک حزب پیشتاز تأکید میکرد. این نقل قول مشهور لنین که «بدون نظریه انقلابی، هیچ جنبش انقلابی نمیتواند وجود داشته باشد»، در چنین بستری است که قابل درک میشود.
۲. حزب بهمثابه کارگزاری برای ترویج ایدئولوژی: لنین حزب را نه صرفا یک سازمان سیاسی، بلکه علاوه بر آن ابزاری حیاتی برای شکلدهی و ترویج ایدئولوژی میدانست. ساختار منضبط و وضوح ایدئولوژیک حزب، از نظر او، این امکان را فراهم میآورد که بتواند بهطور مؤثر با ایدئولوژی بورژوازی مبارزه کند و پرولتاریا را به سوی انقلاب سوسیالیستی هدایت کند.
۳. اهمیت ایدئولوژی صحیح: برای لنین، صرف مخالفت با ایدئولوژی بورژوازی کافی نبود. پرولتاریا برای بسیجشدن به یک چشمانداز جایگزین قانعکننده نیاز داشت. اینجاست که مفهوم ایدئولوژی «صحیح» اهمیت پیدا میکند. او نظریه مارکسیستی را چارچوب فکری برای درک مبارزه طبقاتی، اجتنابناپذیری تاریخی انقلاب سوسیالیستی و مسیر رسیدن به جامعه بیطبقه میدانست.
۴. انعطافپذیری تاکتیکی و تطبیق ایدئولوژی با زمینههای خاص: لنین در حالی که به اصول اصلی مارکسیسم متعهد بود، لزوم انعطافپذیری تاکتیکی در اعمال ایدئولوژی در زمینههای مختلف تاریخی و سیاسی را مجاز میدانست. درک لنین از ضرورت تطبیق مفاهیم مارکسیستی با زمینههای مشخص، او را قادر کرد تا به نحوی استراتژیک، رویدادهای ۱۹۱۷ را مدیریت کند و با موفقیت قدرت را به دست گیرد.
۵. حفظ خلوص ایدئولوژیک و مبارزه با انحرافات: لنین بهشدت از آنچه که او تفسیر «صحیح» از نظریه مارکسیستی میدانست، محافظت میکرد. او درگیر نبردهای ایدئولوژیک متعددی در جنبش سوسیالیستی شد و آنچه را که «انحرافات» یا تحریفات اصول بنیادین میدانست، محکوم میکرد. بر پایه همین خلوص ایدئولوژیک بود که «اقتصادگرایی»، «رویزیونیسم» و دیگر جریانهای ایدئولوژیک را که انحرافاتی از مارکسیسم اصیل میدانست، مورد نقد و حمله قرار میداد.
لنین با اولویتدادن به توسعه و ترویج ایدئولوژی صحیح از طریق یک حزب پیشتاز منضبط و ضرورت هدایت پرولتاریا به سوی مأموریت تاریخی خود، بابی در ابزاریکردن ایدئولوژی گشود که تا به امروز ادامه یافته است. در چنین مسیری است که ایدئولوژی از علم ایدهها به مجموعهای از ایدههای متصلب در قالب ایسمهای شناختهشده قرن بیستم تبدیل شد و معنا و منطق اولیه آن بهکلی به حاشیه رفت و اصطلاح ایدئولوژی از یک اصطلاح خنثی برای «علم ایدهها» به کلمهای مملو از بار سیاسی تبدیل شد.
نگاهی به متون مختلفی که موضوع ایدئولوژی را مورد بررسی یا اشاره قرار دادهاند، نشان میدهد که عناصر و مؤلفههای ایدئولوژی به مفهوم رایج آن بازتابی از تطورات مفهومی ایدئولوژی از ناپلئون تا لنین است. برخی از این عناصر و تعاریف را میتوان از متون مختلفی که به این موضوع پرداختهاند، برکشید و به شرح هولناک زیر فهرست کرد: ۱- ترغیب به عمل و جایگزینی عمل به جای اندیشه، ۲- تربیت هواداران وفادار و سرسپرده، ۳- عدم قابلیت رد و اثبات منطقی، ۴- سادگی بیش از حد و کاهش پیچیدگی واقعیت، ۵- مقاومت در برابر تغییر و بیتوجهی به رخدادهای جدید، ۶- ادعای دانش کامل درباره گذشته، حال و آینده ۷- ساختار بهظاهر منطقی و منسجم، ۸- توجیه جهانبینی و ارزشها با پیشفرضهای پرسشناپذیر، ۹- آگاهی کاذب، ۱۰- تقویت همبستگی کاذب گروهی، ۱۱- ایجاد هویت نفوذناپذیر جمعی، ۱۲- کنترل رفتار افراد در جامعه، ۱۳-مشروعیتبخشی به نظام حاکم، ۱۴- تضعیف تنوع و تقویت یکنواختی فکری، ۱۵- استفاده از زبان و نمادهای خاص، ۱۶- پیشبینی آینده و ارائه برنامه عملی برای تحقق آن، ۱۷- ایجاد دوگانگی ما/آنها، خودی/غیرخودی، ۱۸- توهم احساس مأموریت و رسالت بزرگ، ۱۹- مقاومت در برابر نقد و پرسشگری، ۲۰- استفاده از نظام آموزشی بهعنوان ابزاری تبلیغاتی.
کوششی برای صورتبندی فهم سومی از ایدئولوژی بهمثابه رویکرد
در این بخش، نخست بحثی ارائه میشود در موانع، امکانات و ضرورت پیریزی ایدئولوژی بهمثابه رویکرد و در پی آن سه مؤلفه خودویژه ایدئولوژی که فصل تمایز آن با دیگر رویکردهای فلسفی است، واکاوی خواهند شد. این سه مؤلفه عبارتاند از ۱- ایدههای پروبلماتیک بهمثابه موضوع خودویژه رویکرد ایدئولوژیک، ۲- تقدم مبنای ارزششناختی (اخلاق) بر دیگر مبانی یا به عبارتی جابهجایی در اولویت مبانی به ترتیب: اخلاقی (ارزششناختی) - هستیشناختی - معرفتشناختی - روششناختی، ۳- «در راه» دیدن و «در راه» بودن رویکرد ایدئولوژیک و ایدههای برآمده از رویکرد ایدئولوژیک.
موانع، امکانات و ضرورت پیریزی ایدئولوژی بهمثابه رویکرد
در پیریزی ایدئولوژی بهمثابه رویکرد فلسفی، پارادوکسی بنیادین خود را آشکار میکند: از یک سو، ماهیت دیالکتیکی و خودانتقادگر این رویکرد، آن را از افتادن در دام جزمیت و دگماتیسم مصون میدارد؛ از سوی دیگر، همین سیالیت و نفی هرگونه قطعیت متافیزیکی، پذیرش آن را در نظامهای فکریِ مبتنی بر اصل دستیابی به حقیقت با دشواری مواجه میکند. این تنش ساختاری نه ضعف بلکه نشانه حیات این رویکرد است، چراکه هسته اصلی آن بر پرسشگری دائمی و بازاندیشی مداوم استوار است. علاوه بر این پارادوکس، سه مانع دیگر در تأسیس چنین رویکردی وجود دارد که اولی را میتوان اصولا به همه رویکردها تعمیم داد و دو مانع دیگر را میتوان و باید موانع خاص ایدئولوژی بهمثابه رویکرد به حساب آورد.
مانع مشترک تأسیس و تثبیت هر رویکردی را میتوان مانع زبانی نامید. زبان بهمثابه رسانه اندیشه، همزمان واجد امکان و محدودیت است. هر تلاشی برای صورتبندی مفاهیم انتزاعی، ناگزیر در دام ساختارهای زبانیِ از پیش تعیینشده گرفتار میآید. ناپایداری ذاتی دالها و مدلولها، مفاهیم کلیدی را در معرض تفسیرهای متعارض قرار میدهد، ولی مهمترین مانع خاص ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، بار منفی تاریخی آن است. در قسمتهای پیشین دیدیم که چگونه ایدئولوژی از علم ایدهها به مجموعهای از ایدههای متصلب تبدیل شد. این پیشینه سنگین، پذیرش آن را بهمثابه رویکردی برای تحلیل انتقادی مسائل زیست جهان با تردیدی جدی مواجه میکند. درک عمومی از این مفهوم، بیشتر به مکانیسمهای دستکاریشده افکار عمومی شباهت دارد تا چارچوبی برای واکاوی ساختارهای اجتماعی.
چندلایگی ایدههای پروبلماتیک، بهعنوان موضوع ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، دومین مانع خاص آن است. بسیاری از مفاهیم اصلی زیست جهان معاصر مانند «پیشرفت تکنولوژیک» یا «دموکراسی» ذاتا متناقضنما هستند. پیشرفت تکنولوژیک همزمان با خروجیهای مسئلهحلکن میتواند به تخریب زیستبوم نیز بینجامد، دموکراسی نیز گرچه توانسته است مناسبات دولت و ملت را سامانی قانونی بخشد، ولی نوع صوری آن در عمل به ابزاری برای مشروعیتبخشی به نابرابریهای ساختاری تبدیل شده است. واکاوی این تناقضها مستلزم عبور از تحلیلهای تکساحتی و اتخاذ رویکردی چندرشتهای است؛ امری که در عمل با دشواریهای زیادی مواجه خواهد بود.
بااینهمه اگر امکانات ایدئولوژی بهمثابه رویکرد در برابر موانع آن نهاده شود، احتمالا راههایی برای خروج از آن موانع نیز در چشمانداز قرار خواهد گرفت. اولین امکانی که ایدئولوژی بهمثابه رویکرد فراهم میآورد، ترکیبیکردن و تلفیق رویکردها است. این رویکرد از طریق تلفیق ساختگشایی (Deconstruction) با تحلیل گفتمان انتقادی، پدیدارشناسی انتقادی و دیگر رویکردهای مرتبط با زیست جهان، امکان بررسی عمیق و چندلایه مفاهیم را فراهم میآورد. برای نمونه، عدالت اگر بخواهد در این رویکرد مورد مطالعه قرار بگیرد، از چارچوب حقوقی-انتزاعی آن فراتر خواهد رفت و شبکهای از روابط اکولوژیک، اقتصاد سیاسی، اکوفمینیسم و... را مورد توجهات بنیادی قرار خواهد داد. انعطاف اپیستمولوژیک، یکی دیگر از امکانات ایدئولوژی بهمثابه رویکرد است.
پذیرش ریسک معرفتشناختی، این رویکرد را از دام قطعیتگرایی میرهاند و سبب میشود که به جای جستوجوی حقیقت مطلق، بر فرایند مداوم تولید معنا تأکید ورزد. گذار از دوگانههای کلاسیک، سومین امکانی است که در این رویکرد قابل ردیابی است. شکستن مرزهای ذهن/عین و نظریه/عمل، زمینه را برای صورتبندی دانشی زمینهمند فراهم میکند. به طور مثال، قدرت در این رویکرد نه بهمثابه امری سرکوبگر، بلکه بهعنوان شبکهای زاینده و پراکنده فهمیده میشود که در تمام سطوح زندگی اجتماعی نفوذ دارد. اما در باب ضرورت پیریزی ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، باید گفت که رویکردهای فلسفی موجود، هرچند ابزارهای مفیدی برای تحلیل مسائل فراهم کردهاند، اما اغلب در مواجهه با پیچیدگیهای جهان معاصر ناکارآمد بودهاند.
برای مثال، نظریههای معرفتشناختی سنتی بر سوژه انسانی بهعنوان فاعل اصلی شناخت تأکید دارند، اما در عصر پساانسانگرایی (Posthumanism)، این فرض زیر سؤال رفته است. رویکردهای هستیشناختی سنتی نیز اغلب بر دوگانگی سوژه/ابژه تأکید دارند که با واقعیتهای جدید ناسازگار است. از سوی دیگر، پدیدارشناسی هرچند بر تجربه زیسته تأکید دارد، اما در شناخت مکانیسمهای شکلدهنده به این تجربهها ناتوان است. این نقیصه زمانی آشکارتر میشود که بدانیم چگونه ساختارهای مسلط، حتی درونیترین تجربههای سوژه را تحت تأثیر قرار میدهند.
ولی ایدئولوژی بهمثابه رویکرد میتواند از طریق «در راه» دانستن مبانی معرفتشناختی، هستیشناختی، روششناختی و ارزششناختی، مانعی برای پیشگیری از جزمیشدن این مبانی تعبیه کند و راهی برای گشودگی آنها در برابر پرسشها و تردیدهایی که تحولات زمان پیشروی آنها قرار میدهد، بگشاید. در سطح هستیشناختی، واقعیت اجتماعی نه بهمثابه دادهای ایستا، بلکه بهعنوان فرایندی پویا از تعاملات قدرت فهم میشود که همواره در حال بازتولید یا دگرگونی است. در سطح معرفتشناختی، دانش همواره موقعیتمند (situated knowledge) و وابسته به جایگاه سوژه در روابط قدرت است.
این نگاه، ادعاهای همهشمول درباره حقیقت را به چالش میکشد و بر نقش زمینه تاریخی-فرهنگی در شکلگیری معرفت تأکید میورزد. در سطح روششناختی، ترکیب روشهای کیفی و کمّی با رویکردی چندرشتهای اجتنابناپذیر میشود، چراکه مسائل پیچیده معاصر نیازمند تحلیلهای چندسطحی و چندوجهی هستند. پیامدهای اتخاذ این رویکرد بهویژه در حوزه عمل سیاسی درخورتوجه است. در میان رویکردهای فلسفی موجود، ایدئولوژی بهمثابه یک رویکرد، نهتنها راهی برای تحلیل و نقد ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ارائه میدهد، بلکه به دلیل ویژگیهای ذاتی خود، از خطر تبدیلشدن به یک چارچوب متصلب و ایستا میگریزد. ایدئولوژی بهمثابه رویکرد در آخرین کلام، تدقیق و تحدید فلسفهای است که کانت آن را «فلسفه جهانروا» (Cosmopolitan Philosophy) مینامید. این رویکرد دغدغهای جز اندیشیدن به مسائل اکنون هر زمانه ندارد و هدف آن مواجهه با ایدههای پروبلماتیک دوران و ارائه راهحلهایی نسبی و زمینهمند است.
موضوع خودویژه رویکرد ایدئولوژیک: واکاوی ایدههای پروبلماتیک
ایدهها را شاید بتوان به سه دسته اصلی تقسیم کرد: ایدههای ساده (simple ideas)، ایدههای پیچیده (complex ideas) و ایدههای انتزاعی (abstract ideas). ایدههای ساده، که جان لاک آنها را «اتمهای شناخت» مینامید، ورودیهای حسی اولیهای هستند که مستقیما از تجربه حاصل میشوند. ایدههای پیچیده، ترکیبی از ایدههای ساده هستند که ذهن آنها را به شیوههای مختلف با هم ترکیب میکند. ایدههای انتزاعی، مفاهیمی هستند که از نمونههای خاص استخراج شدهاند و ویژگیهای مشترک را نمایندگی میکنند، اما ایدههای پروبلماتیک (problematic ideas)، مفاهیم یا باورهایی هستند که به دلیل پیچیدگی ذاتی، ابهام معنایی یا پتانسیل آنها برای ایجاد تعارض، چالشهای درخورتوجهی را در حوزههای مختلف فکری و اجتماعی ایجاد میکنند. ایدههای پروبلماتیک با چهار ویژگی اصلی شناخته میشوند: ابهام (Ambiguity)، که به تعاریف یا تفاسیر نامشخص، پیچیدگی مفهومی و امکان تفسیرهای متعدد و گاه متناقض اشاره دارد؛
مناقشهبرانگیزی (Controversy)، که ناظر بر توانایی این ایدهها در به چالش کشیدن باورها، پتانسیل ایجاد اختلاف نظر و ایجاد تنش بین دیدگاههای مختلف است؛ ارتباط (Relevance) یا در ربطبودگی گسترده که ناظر بر باقینماندن آنها در حوزه نظری و پیوندیافتن به زندگی افراد و ساختارهای اجتماعی است؛ پیامدهای اخلاقی (Ethical implications) که ناظر بر توجه به تعارض بین ارزشهای مختلف یا تردید درباره مرزهای اخلاقی است. ایدههای پروبلماتیک در زمینه تاریخی خاصی به موجودیتهایی پارادوکسیکال تبدیل میشوند و هر نوع خوانش سادهانگارانه از آنها ناممکن میشود. ذات دوگانه این ایدهها در پیوند ناگسستنیشان با قدرت نهفته است.
پیشرفت که روزی نماد پیروزی عقلانیت بر طبیعت بود، امروز در هیبت ماشین بیامانی ظاهر شده است که همزمان با ساختن شهرهای مدرن، بنیانهای اکولوژیک حیات را میفرساید. آزادی بهمثابه آرمان روشنگری، در چنبره نظام سرمایهداری به ابزاری برای توجیه نابرابریهای ساختاری بدل شده است. «عدالت توزیعی» در لیبرالیسم جدید که برابری را وعده میدهد، در عمل نابرابریهای ساختاری را طبیعیسازی میکند. مفهوم «حاکمیت ملی» با تأکید بر حفظ استقلال دولت و منافع ملت، در عمل به مانعی برای همبستگی فراملی و انسانی منجر میشود. این مفاهیم مانند ژانوسِ دوچهره، از یک سو به آیندهای آرمانی نظر میدوزد و از سوی دیگر بر بحرانهای تودرتوی واقعیت خیره میماند.
جابهجایی اولویت مبانی فلسفی در رویکرد ایدئولوژیک: تقدم مبنای ارزششناختی (اخلاقی) بر دیگر مبانی
تحول در تقدم و تأخر مبانی فلسفی رویکرد در طول تاریخ فلسفه، نشاندهنده پویایی و انعطافپذیری فلسفه در مواجهه با چالشهای فکری هر دوره است. در دوران باستان، هستیشناسی در مرکز توجه فیلسوفان قرار داشت. در قرون وسطا، با غلبه تفکر دینی، ارزششناسی و اخلاق اهمیت بیشتری یافت. در دوران مدرن، با ظهور فلسفه دکارتی، معرفتشناسی به مرکز توجه آمد. در قرن بیستم، با ظهور مکاتب فلسفی متنوع، شاهد تلاشهایی برای ایجاد توازن میان این مبانی و تمایل زیادی به کنارگذاشتن تقدم مطلق یکی از این مبانی وجود دارد و بیشتر بر تعامل و همپوشانی آنها تأکید میشود.
در قرن بیستویکم، با توجه به پیچیدگیهای فزاینده جهان معاصر، اگرچه اهمیت هستیشناسی و معرفتشناسی مورد تردید جدی قرار نگرفته است، ولی محدودیتهای آنها شناسایی شدهاند. این محدودیتها از چند جنبه قابل بررسی است. نخست اینکه بحرانهای زیستمحیطی و تغییرات اقلیمی درک سنتی ما از رابطه انسان و طبیعت را مورد پرسش جدی قرار داده و هستیشناسی کلاسیک را نیازمند بازنگری اساسی کردهاند. برخی از متفکران با تأکید بر پیچیدگیهای این رابطه از ضرورت صورتبندی «هستیشناسی جدید» سخن گفتهاند. معرفتشناسی نیز با چالشهای جدی روبهرو شده است. ظهور پدیده «پساحقیقت» (Post-truth) و بحران اعتماد به نهادهای علمی، نشان میدهد که مدلهای سنتی تولید و اعتبارسنجی دانش دیگر کارایی لازم را ندارند. برخی از متفکران از نیاز به «معرفتشناسی مدنی» سخن گفتهاند؛ معرفتی که در آن تولید دانش نهفقط در آزمایشگاهها، بلکه در تعامل با جامعه انجام شود.
بدین ترتیب، در عصری که زیستجهان انسان با بحرانهای اگزیستانسیالِ «فروپاشی اکوسیستمها»، «شکاف هویتی در عصر دیجیتال» و «انفعال اخلاقی در برابر فناوریهای پیشتاز» مواجه است، جابهجایی در اولویت مبانی و تقدم مبنای ارزششناسی بر سایر مبانی نه انتخابی اختیاری که ضرورتی اجتنابناپذیر است. چنین تغییر جهتی، همسو با اندیشههای فیلسوفانی چون هانس یوناس است که در عصر فناوری از نیاز به «اخلاق مسئولیت» سخن میگویند؛ اخلاقی که بتواند پیامدهای بلندمدت اقدامات ما را در نظر بگیرد و ضمن صورتبندی تعریف رادیکالی از «دیگری»، «غیریت جمعی» (Collective Alterity) را در کانون بنیادیترین توجهات خود قرار دهد؛
غیریتی که نهفقط انسانهای حاشیهنشین، که نسلهای آینده و حتی موجودات غیرانسانی را در بر گیرد. این گذار از اخلاق فردی به مسئولیت جمعی، در مواجهه با فناوریهای نوظهور قرن بیستویکم، از هوش مصنوعی تا مهندسی ژنتیک، شکل جدیدی به خود میگیرد. پرسشِ «چگونه باید زیست؟» پیشاپیش پرسش «چه چیزی را میتوانم بدانم؟» قرار میگیرد، چراکه انتخابهای اپیستمولوژیک ما، انتخابهایی نظیر توسعه الگوریتمهای تشخیص چهره یا دستکاری ژنوم، آکنده از پیامدهای اخلاقی غیرقابل اجتناب هستند. ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، با تقدمبخشیدن به ارزشهایی مانند «عدالت بیننسلی» (Intergenerational Justice) و «مسئولیت اکولوژیک» هستیشناسیِ انسان را از دام «انسانمحوری» (Anthropocentrism) رها میکند. تقدم مبنای ارزششناختی در رویکرد ایدئولوژیک، روششناسی را هم از سطح مجموعهای از تکنیکهای خنثی و ابزارهایی برای کسب دانش به راههایی برای تحقق اهداف اخلاقی و ارزشی ارتقا میدهد.
برای مثال، هنگامی که «مسئولیت در قبال دیگری» به اصل راهنمای پژوهش تبدیل میشود، روشهای کیفی نه صرفا برای گردآوری داده، بلکه برای کشف صداهای حاشیهنشین و به حاشیه راندهشده به کار میروند. بااینهمه، در عین تأکید بر اولویت مبانی چهارگانه در رویکرد ایدئولوژیک، باید به درهمآمیختگی و ارتباط متقابل این مبانی نیز توجه داشت. این درهمتنیدگی نهتنها اجتنابناپذیر، بلکه ضروری برای درک جامع و عمیق مسائل پیچیده قرن بیستویکم است.
هستیشناسی چارچوب کلی فهم ما از واقعیت را شکل میدهد، اما این فهم همواره با ارزشهای اخلاقی ما در تعامل است. از سوی دیگر، معرفتشناسی نمیتواند کاملا مستقل از مبانی هستیشناختی و اخلاقی باشد. چگونگی شناخت ما از جهان (معرفتشناسی) عمیقا با فرضهای ما درباره ماهیت واقعیت (هستیشناسی) و ارزشهای ما (اخلاق) پیوند خورده است. روششناسی، بهعنوان آخرین حلقه این زنجیره، اگرچه ظاهرا مستقلترین مبنا به نظر میرسد، اما در واقع عمیقا متأثر از سه مبنای دیگر است. انتخاب روشهای پژوهش، از تحلیل گفتمان گرفته تا مدلسازی ریاضی، همواره بازتابدهنده فرضهای هستیشناختی، ارزشهای اخلاقی و چارچوبهای معرفتشناختی ماست. این درهمآمیختگی مبانی، رویکرد ایدئولوژیک را از خطر تقلیلگرایی و سادهسازی بیش از حد مصون میدارد.
در راه بودن رویکرد ایدئولوژیک
رویکرد ایدئولوژیک، با الهام از مفهوم «در راه بودن» دریدا، خود را نه بهمثابه سیستمی بسته که همچون جریانی زنده و ناتمام تعریف میکند. این «ناتمامیت بنیادین» همواره فضا را برای بازخوانی انتقادی، واسازی مفاهیم مسلط، و مواجهه با دیگری گفتمانی باز میگذارد. دریدا در «اشباح مارکس»، با طرح ایده «اشباح»، گذشتههایی که هرگز نزیستهاند و آیندههایی که هرگز نخواهند آمد، نشان میدهد که تفکر اصیل همواره در «فاصله» میان هستی و امکان سیر میکند. رویکرد ایدئولوژیک نیز با پذیرش این منطق شبحوار از دام دوگانهانگاری سنتی «بودن/شدن» میگریزد و خود را در مرز دیالکتیکِ پایدار نقد و بازآفرینی جای میدهد.
اخلاق در چنین رویکردی نه مجموعهای از بایدها که «فراخوانی بیپایان» به مسئولیت در قبال دیگری است. چنین رویکردی، معرفتشناسی را به میدانی برای کشمکش گفتمانها تبدیل میکند؛ جایی که هر ادعای حقیقتی ملزم به پاسخگویی به پرسشهای هنجاری عدالت، آزادی و مسئولیت جمعی است. به روشی مشابه، روششناسی نه ابزاری خنثی که تجلی گزینشهای ارزشی است؛ ترکیبی از ساختگشایی، تحلیل گفتمان، و پدیدارشناسی تکوینی که میکوشد هم ساختارهای سلطه را آشکار سازد و هم امکانهای رهایی را صورتبندی کند.
ضرورت «در راه» دیدنِ این رویکرد، ریشه در بحرانهای معرفتی قرن بیستویکم دارد؛ جهانی که مفاهیم و پدیدههای نوظهوری مانند پساحقیقت، فناوریهای پیشتاز، و فروپاشی فراروایتها، امکان هرگونه ادعای قطعیت را به چالش کشیدهاند. رویکرد ایدئولوژیک با در نظر داشتن این تحولات، هرگونه ادعای تمامیتخواهانه را رد میکند و پایبندی به «اخلاق نامشروط» را پیشفرض هرگونه کنش فلسفی میداند. هستیشناسی در این رویکرد، نه توصیف ایستای وجود که کاوشی در امکانات ناشناخته وجود است.
رویکرد ایدئولوژیک با تکیه بر «منطق شبحوار» دریدا، امکانات مغفولمانده را احضار میکند: عدالتی که فراسوی توزیع منابع است، آزادیای که در گرو بهرسمیتشناختن دیگری است و معنویتی که نافی زندگی نیست. «در راه بودن» برای رویکرد ایدئولوژیک نه شعار که ضرورتی هستیشناختی است. این رویکرد، میکوشد فاصله میان ذهنیت انتزاعی و واقعیت ملموس را پر کند. چنین پروژهای، مستلزم پذیرش ریسکهای فلسفی است: خطر ابهام، خطر سوءتفاهم و حتی خطر کنار گذاشته شدن؛ خطراتی که استقبال از آنها شرط تفکر فلسفی است!
ملاحظات پایانی
۱- اجماع شگفتانگیز نخبگان جهان بر تن در دادن به آنچه که کلیفرد گیرتز در «تفسیر فرهنگها» به درست آن را ایدئولوژیزهشدن (به معنای رایج آن) ایدئولوژی (به معنای غایبِ آغازین آن) نامیده است، مانع آن نمیشود که فرایند تبدیل ایده به ایدئولوژی یا موضوع معرفت به خود معرفت نادیده گرفته شود و از چیستی و چرایی طرح تأسیس آن، دلایل نهادینهنشدن آن و شناسایی عناصر رویکردی معتبر و ماندگار آن برای زمانه ما پرسش نشود. بهویژه اینکه باز به تعبیر گیرتز، اگر این وارونهسازی بنیادین مفهومی فقط یکی از وارونگیهای کوچک تاریخ روشنفکری مدرن باشد، نباید آیا هراسید از وارونگیهای بزرگتر و غیرقابل تصور این تاریخ و دوباره سراغ آن رفت و دید چه بر سر مفاهیم شریف دیگری مانند آزادی، عدالت و معنویت آمده است؟
۲- در جهان و جامعهای که به تعبیر استاد کانادایی فلسفه، ایدئولوژی در صدر ده کلمۀ تحقیرآمیز و خفتبار قرار گرفته است، آن کسی که مطلبی راجع به آن مینویسد، بیش از و پیش از هر چیزی باید به این پرسش اصلی و محوری پاسخ دهد که اهمیت ایدئولوژی چیست و چرا به عبارتی باید به آن اعاده حیثیت کرد؟ ایدئولوژی اگر مفهومی بود مرده که ساختگشایی آن و اعاده حیثیت به آن، به تعبیر کانت در «نزاع دانشکدهها»، فقط به کار فلسفه مدرسی یا دانشگاهی میآمد، نویسنده این متن سراغ آن نمیرفت. گرچه همراه با کانت باید بر ضرورت فلسفه دانشگاهی در تدقیق و تعمیق اندیشه تأکید گذاشت، ولی نمیتوان با دغدغه آن یعنی معرفت به خاطر خود معرفت همراهی کرد. ازاینرو تنها اهمیت فلسفه دانشگاهی این است که خادم فلسفه نوع دوم باشد و اگر این نوع دوم فلسفه وجود نداشته باشد، بود و نبود فلسفه دانشگاهی یکسان است. این نوع دوم فلسفه که کانت آن را «فلسفه جهانروا» (cosmopolitan) مینامید، دغدغهای جز اندیشیدن به مسائل اکنون هر زمانه، مواجهه (بهمعنای پدیدارشناختی کلمه) با ایدههای پروبلماتیک دوران، و به تبع این دو سر برآوردن غیرمکانیکی راههایی احتمالی و نسبی برای خروج از بحرانهای تودرتوی انسانی ندارد.
۳- ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، تدقیق و تحدید همین فلسفه نوع دوم است. تدقیق است از آن جهت که آن را تبدیل به رویکردی میکند که وظیفه آن فراهمآوردن ایدههای همهشمول (مشابه آنچه کانت خود در پی آن بود) برای خروج از بحران نیست، بلکه فلسفهورزی در راه است؛ نوعی از فلسفهورزی که برای ایدههای برآمده از مواجهه خود با مسائل، اعتباری نسبی، زمانهمند، زمینهمند و همواره در معرض فروریزی قائل است. تحدید است از آن جهت که مسائل ملی و فراملی را یکی نمیگیرد و به تعبیر لویناس، در حوزهای دیگر، دچار «امپریالیسم همان» نمیشود، بلکه پایش را در زمینی که قرار گرفته است، قرار میدهد.
۴- ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، بر پایه مؤلفهها و مبانی خود این آمادگی درونی را دارد که همواره خود را در راه ببیند. با چنین مواجههای، از اینکه خود ایده تلقی شود، که هست (ایدهای در باب رویکرد) نهتنها هراس و مشکلی ندارد بلکه با تکیه با بر در راه خواندن خود از خطر استقبال میکند و همواره چه از طریق خودش و چه از طریق هر رویکرد دیگری، خود را بهنحوی بنیادین در برابر خود قرار میدهد. در چنین صورتی و با مفروضگرفتن چنان شرایطی دو راه پیشرویش نمیماند؛ یا میتواند در برابر نقدهای بنیادین، خود را بازسازی کند یا اگر نتوانست، چارهای جز کنارگذاشتن آن ندارد. عناصر درونی رویکرد ایدئولوژیک هیچ راه دیگری پیشروی آن نمیگذارند.
Geertz, Clifford. (1973). The interpretation of cultures : selected essays. New York,: Basic Books.
Ricoeur, Paul. (1978). Can there be a scientific concept of ideology? In Phenomenology and The Social Science: A Dialogue (pp. 44-59): Springer.
1. این مقاله را منحصرا باید اشاراتی کوتاه جهت ایجاد آشنایی اولیه با فهم سومی از ایدئولوژی یا ایدئولوژی بهمثابه رویکرد دانست. ایضاح مقدمات چنین درکی از ایدئولوژی، ابعاد و مبانی چندسویه آن و نیز خروجیهای آن در کتابی با عنوان اولیه «در ستایش ایدئولوژی بهمثابه رویکرد» که امیدوارانه در بهار ۱۴۰۴ توسط نشر آگه انتشار خواهد یافت، بهتفصیل و در دوازده فصل مورد بررسی قرار گرفته است.
2. تعریف ایدئولوژی بهمثابه رویکرد، آنگونه که در این نوشته آمده است را منحصرا باید اشاراتی کوتاه جهت ایجاد آشنایی اولیه با این رویکرد دانست. ایضاح مقدمات آن، ابعاد و مبانی چندسویه آن و نیز خروجیهای آن در کتابی با عنوان اولیه «در ستایش ایدئولوژی بهمثابه رویکرد»، بهتفصیل مورد بررسی قرار گرفته است.
3. دریدا مایل نیست ساختگشایی را رویکرد یا روش بنامد، ترجیح او این است که آن را فرایند یا تمرینی بنامد که در مواجهه با اندیشهها میتواند بهنحو عملی به کار گرفته شود.
4. تفصیل بحث را در این مقاله ببینید: حسین مصباحیان. (۱۴۰۲) «ایدئولوژی بهمثابه علم ایدهها؛ مواجههای ریکوری با دستوت دوتراسی و طرح معرفتشناسانه او برای علمی جدید»، فلسفه، دوره ۲۱، ش ۱، پیاپی ۴۰، شهریور ۱۴۰۲. صص ۲۰۳- ۲۲۳.
5. دکترینرها یک گروه سیاسی فرانسوی بودند که در دوران بازگشت بوربونها (۱۸۱۴-۱۸۳۰) و سلطنت ژوئیه (۱۸۳۰-۱۸۴۸) فعالیت میکردند. آنان سلطنتطلبان لیبرالی بودند که هدفشان آشتیدادن سلطنت با اصول انقلاب فرانسه بود. دکترینرها، خود را در مخالفت با فلسفه ماتریالیستی و حسگرایی که توسط تراسی و پیروانش حمایت میشد، قرار دادند. آنها از رویکرد «روحگرا» یا «التقاطی» به فلسفه دفاع میکردند و این ایده را که همه دانش از تجربه حسی ناشی میشود، رد میکردند و بر اهمیت ارزشهای اخلاقی و مذهبی تأکید داشتند.