|

‌کاش تبریز را دو طباطبایی بودی

این بخش از کتاب «کفالایا» شامل سخنان «مانی» را خیلی دوست دارم. هر‌گاه که دکتر جواد طباطبایی را یاد می‌کنم، بی‌اختیار با خود زمزمه می‌کنم: «کاش ما را دو مانی بود، یکی همواره پیش ما می‌ماند، دیگری به سفر می‌رفت.

این بخش از کتاب «کفالایا» شامل سخنان «مانی» را خیلی دوست دارم. هر‌گاه که دکتر جواد طباطبایی را یاد می‌کنم، بی‌اختیار با خود زمزمه می‌کنم:

«کاش ما را دو مانی بود، یکی همواره پیش ما می‌ماند، دیگری به سفر می‌رفت.

آن زمان که سرور ما و روشنی‌بخش ما [مانی] در شهر تیسفون نشسته بود، شاپورشاه او را نزد خود خواند. پس سرورمان عازم شد. دوباره بازگشت و به‌ سوی ما آمد... پس دگر‌بار، شاپورشاه در پی او فرستاد... آنگاه سرورمان رفت و دگرباره بازگشت و به مانستان آمد... .

آنگاه یکی از شاگردان به سخن درآمد و این‌گونه دعا کرد: تقاضا می‌کنم سرور، یک مانی دیگر به ما ارزانی دارد، مثل تو، یکی از مانی‌ها نزد ما مانَد‌ و دیگری به‌ سوی شاپورشاه برود.

آنگاه که مانی این سخن را از شاگرد شنید، سری تکان داد و گفت: من تنها یک مانی به جهان آمده‌ام،‌ تا دانایی را موعظه کنم، تا در آن، اراده خیر را که به من‌ محول شده است، به انجام برسانم. بنگر! من تنها یک مانی هستم، اما به من اجازه ندادند تا به آزادی در دنیا سخن بگویم، به من فضایی و مجالی نمی‌دهند تا حقیقت را در آرامش موعظه کنم. آنان شاهان و سزارها را می‌پذیرند و تحمل می‌کنند، اما حقیقتی را که من در میانشان موعظه کردم، نمی‌پذیرند. آنها نوای زندگی را که من در میان ایشان ندا می‌دهم، نمی‌شنوند... .

من تنها یک مانی به جهان آمده‌ام، با‌این‌حال همه قدرت‌ها علیه من به جنبش درآمدند، حال اگر دو مانی به جهان آمده بود، کجا قادر به تحمل و پذیرش آنان بودند؟!... پس آن شاگرد‌، چون این سخنان بشنید، به سرورمان مانی گفت: ‌ما همگی می‌دانیم که به واسطه آمدن تو، بیش از تمامی انسان‌ها، نیکی و دانایی را دریافتیم. تنها پدری که تو را فرستاده تا نیکی و دانایی را موعظه کنی... تنها اوست که خواهش و دعای تو‌ درباره ایران‌زمین را اجابت می‌کند‌». دکتر سید‌جواد طباطبایی‌تبریزی، در ۲۳ آذر ۱۳۲۴ در تبریز تحت اشغال سالدات‌های روس چشم به ایران گشود‌ و در ۹ اسفند ۱۴۰۱ در شرایطی چشم از جهان برگرفت که ایرانِ محبوب او با مخاطراتی جدی‌ رو‌بارو‌ بود. طباطبایی، تبریز را بسیار دوست می‌داشت؛ نه به صرف اینکه زادگاهش بود، بلکه تبریز را «کارگاه تجدد ایران» می‌دانست و از این‌رو‌، تاریخ دوران جدید ایران را ذیل تبریز و به نام «مکتب تبریز» نگاشت.

‌پیوند طباطبایی با تبریز ناگسستنی بود؛ زیرا بیم‌ها و امیدهای طباطبایی در سنین کودکی در تبریز‌ تکوین یافته بود. جواد، خیلی زود از سایه پدر بر بالای سرش‌ محروم شد، اما عموی رادمرد وی، در تعلیم و تربیتش چیزی کم نگذاشت‌ تا آنجا که بزرگ‌ترین فیلسوف دوران جدید ایران‌زمین را پروراند «که رحمت بر آن تربت پاک باد». دکتر طباطبایی همواره تعریف می‌کرد که در همان ایام کودکی، به حجره عمویش می‌رفت و از دور به بحث‌های نگران بازاریان تبریز در حجره عمو‌ گوش می‌کرد. لرزش و نگرانی صدای عمو و دوستان بازاری او، زمانی‌ که درباره مخاطرات ایران‌ سخن می‌گفتند، خط عمیقی از بیم در روح جواد نوباوه گذاشت؛ طوری‌ که تا آخرین روز زندگی، برای یک لحظه از بیم ایران‌ رهایی نداشت. نگرانی برای ایران‌ چنان روح بلند طباطبایی را تسخیر کرده بود که در روز، با هیچ‌ کاری جز پژوهش و تأمل درباره ایران‌ نمی‌توانست آن بیم‌ها را از خود براند. اما همین‌ که در انتهای شب‌ از فرط خستگی، طاقت خواندن و نوشتن را از دست می‌داد‌ و بالاجبار پیکر خسته و بیمار را بر تخت‌خواب می‌انداخت، تازه فرصت به قشون بیم‌های او می‌رسید تا خواب را بر چشمان خسته‌اش حرام کنند.

آری‌، تبریز برای طباطبایی اهمیت داشت؛ زیرا نطفه خودآگاهی جدید ایرانیان در تبریز و به دنبال شکست موهن در جنگ با روس، در ذهن و ضمیر عباس‌میرزا بسته شد و سراسر ایران را درنوردید. 

درواقع عباس‌میرزا نماینده وجدان ایرانیان بود، بنابراین وهنی که از این شکست‌ها در ذهن و ضمیر عباس‌میرزا نشست، در ذهن و ضمیر همه ایرانیان نشست. جماعتی‌ که جنگ‌های ایران و روس را به جنگ‌های روس و آذربایجان -‌منهای ایران‌- تنزل می‌دهند، ملغمه‌ای از قوم‌گرایان و چپ‌های بی‌وطن هستند که از درک «روح واحد ایرانی» ناتوان‌اند. فرقی نمی‌کند منِ آذری در کنار برادر خراسانی‌ام در مقابله با ازبک‌ها بودم یا نه؛ زیرا زخمی که بر پیکر برادرانم در هر گوشه‌ای از این خاک می‌نشیند، دردش در جان من می‌پیچد. مهم نیست برادران ایرانی‌ام در جای‌جای کشور در کنار من آذری در مصاف با روس بودند یا نبودند -‌که البته بودند‌- بلکه آنچه اهمیت دارد این است که همگی یک روح هستیم و حمایت همه آنها با من است.

باری، تبریز تنها خاستگاه خودآگاهی جدید ملت ایران نبود که جنبش مشروطه را به‌عنوان اولین جنبش مدرن در جهان اسلام به ارمغان آورد، بلکه تبریزِ طباطبایی، در پیروزی جنبش مشروطه و پاسداری از آن هم نقش بزرگی داشت. از میان اندیشمندان بزرگی که از تبریز برخاسته‌اند، به‌ویژه اندیشمندانی که پایه‌گذاران ایران‌گرایی و ایران‌دوستی جدید در تاریخ معاصر بودند، هیچ‌کسی به اندازه دکتر طباطبایی نتوانسته دِین این شهر اولین‌های ایران را به جا بیاورد. درواقع از یک‌ سو‌ طباطبایی بزرگ‌ترین فیلسوفی است که تبریز به‌عنوان مهد اندیشه‌های پاک، او را تقدیم ایران کرده است و از سوی دیگر، طباطبایی هم از میان ایرانبانان آذری، بزرگ‌ترین فیلسوفی است که دِین تبریز را فیلسوفانه پاس داشته است. پس پیوند تبریز و طباطبایی، پیوندی ویژه و ناگسستنی است.

ای‌کاش تبریز را دو طباطبایی بودی، اگر یکی سفر می‌رفت، دیگری با ما می‌مان