|

تبعیض از پس تاریخ

بسیاری از اوقات با نگاهی اجمالی به وقایع پیرامون‌مان گمان می‌بریم در جای درستی از تاریخ نایستاده‌ایم. گویی تاریخ ما را به رسمیت نمی‌شناسد و بی‌اعتبار می‌کند. البته تاریخ را انسان‌ها می‌سازند و این‌گونه فرد در دل هجمه‌ پرتلاطمی از وقایع از آبشخوری تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خیزانده می‌شود و از آنچه امکان بالقوه‌اش بود، به فعل‌بودن کنونی تبدیل می‌شود. بنابراین اگر نگوییم جبر جغرافیا، گویی انتخاب خود جغرافیاست که گزینه دیگری را پر‌و‌بال می‌دهد.

تبعیض از پس تاریخ

شیوا  آقا‌بزرگی-دانش‌آموخته دکتری جامعه‌شناسی: بسیاری از اوقات با نگاهی اجمالی به وقایع پیرامون‌مان گمان می‌بریم در جای درستی از تاریخ نایستاده‌ایم. گویی تاریخ ما را به رسمیت نمی‌شناسد و بی‌اعتبار می‌کند. البته تاریخ را انسان‌ها می‌سازند و این‌گونه فرد در دل هجمه‌ پرتلاطمی از وقایع از آبشخوری تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خیزانده می‌شود و از آنچه امکان بالقوه‌اش بود، به فعل‌بودن کنونی تبدیل می‌شود. بنابراین اگر نگوییم جبر جغرافیا، گویی انتخاب خود جغرافیاست که گزینه دیگری را پر‌و‌بال می‌دهد.

 

به‌این‌ترتیب ارزش‌ها، باورها، اهداف و آرمان‌های‌مان به قالب سازه‌هایی تعیین‌یافته درمی‌آیند؛ چارچوب‌هایی که استثناپذیر نیستند و یکدست و همسان تجلی وحدتی حاکی از نوعی نظم و سامان‌اند. سامانی که کوچیدن یا گریختن از آنها نابهنجاری و جرم است و تولید شرارت. آنها در تار‌و‌پود زیست روزمره ما تنیده شده‌اند و گسستن از آنها مانند قطع‌کردن بند ناف جامعه‌ای است که با اتوریته باورناپذیر جامعه‌‌پذیری که دارد، آبستن «ما»ی جمعی است. همان حس تعلق و همبستگی که با چیدمان هویت و پایگاه اجتماعی افراد ارتباط دارد، در کنش‌ها و تعاملات روزمره افراد جامعه بازتولید می‌شود و در تمایز با هویت‌های بیرون از خود و دیگری‌هایی است که بیگانه قلمداد می‌شوند.

 

رنگین‌پوست یک جامعه یکدست سفید‌پوست، بیگانه‌ای است که گویی در جای درستی از تاریخ نایستاده است. چه‌بسا در جامعه‌ای رنگین‌پوست، عصیانگری او هم حتی دیده نمی‌شد. او بومی بود و آشنا، فردی از دل فرهنگ خودی در تقابل با غیربومی و غیرخودی. اما چگونه است که جوامع گروه‌‌های آشنا و بیگانه تولید می‌کنند و به جان هم می‌افتند؟ چگونه فرهنگ زمینه‌ای می‌شود برای ستیز زیست‌جهان ما که بهنجار است و زیست‌جهان آنها که نابهنجار و مسموم است؟

 

جبر جغرافیا شاید پاسخ بسیاری از پرسش‌های جامعه‌شناسانه‌ای از این قبیل باشد. همان‌جا که ساختارگرایی قد علم می‌کند و از تعیین‌کننده‌های نهایی جامعه سخن می‌گوید که در سطح کلان جامعه جای گرفته‌اند. چارچوب‌هایی که وضع شده و تحمیل می‌شوند. گریزی از آنها نیست، آنها سیطره مکانیسم‌های انضباطی‌اند که به باور فوکو بر تجربه‌های بدن، سکسوالیته زندگی روزمره تحمیل می‌شوند و افراد هستند که در قالب یک منِ نوعی‌‌‌‌ تحت سیطره، حتی عملکردها و کنش‌های‌شان در روابط، غذاخوردن و... و تجربه‌کردن آنها نیز به وسیله این مکانیسم‌ها تعریف می‌شود.

 

سامان انضباطی برای گرد‌آوردن اکثریت، تحت حصارهای تبعیض به نظم نوینی متوسل می‌شود که حتی بر جامعه جهانی حاکم است. از طرد گفتمان‌های غالب فمینیستی تا سانسور و ناامن نشان‌دادن کشورهای پیشرفته و برابرطلب اروپایی، بنابراین می‌توان گفت صاحبان قدرت و نفوذی در ایجاد تبعیض میان «ما و آنها»، «من و تو» نقش دارند که وجود و ابقای تبعیض برای‌شان منافعی دارد. نطفه این منافع به جریان‌های تاریخی برمی‌گردد. به تبار زورآزمایی‌های تاریخ و میراثی که چیزی نیست جز خون و جنایت.

 

هر چقدر هم نظم امروز جهان جنایت و نسل‌کشی را بازسامان‌بندی کند، قطع‌نامه و لایحه و قانون تصویب کند، این میراث نه‌تنها میرا نیست، بلکه به واسطه همین بازصورت‌بندی‌ها بازتولید می‌شود. شاید یکی از دلایل اصلی‌اش به سامان‌بندی نوین جنایات و تبعیضات برگردد. در این شرایط تبعیض شکل و فرم می‌گیرد، معنا و مفهومش به قالب ادراک در‌می‌آید و حیثیت پیدا می‌کند. تبعیض ماحصل خوراک‌های ذهنی ماست، ذهن‌هایی مملو از عقیده، باور و خرافه؛ تبعیض از دل تاریخ سر برمی‌کشد و فریادها، عجزها و ناله‌ها را خفه می‌کند، در عوض در جای‌جای قلمرو حضورش انسان‌ها از فرط جنایت‌ها، نسل‌کشی‌ها و... که بر آنها گذشته، خون می‌گریند، تبعیض جسورتر می‌شود، خیره‌تر می‌شود و برای غصب جان و مال دیگر گویی مجوز دارد و مختار است. جهانی که تبعیض می‌سازد، قلمرو ارزش‌های پست‌تر و برتر است‌. قلمرویی که ریشه‌اش به انتساب افراد برمی‌گردد، پس مبنایی خردمندانه ندارد و نهایتا به دنبال عدالت نیست.