گفتوگو با احسان شریعتی و موسی اکرمی
شریعتی در هجوم منتقدان
زندگی دکتر علی شریعتی حکایت حیرتانگیزی است. او که زمانی عکسهایش بر در و دیوار شهر بود و نوار سخنرانیهایش دست به دست میگشت، بعد از گذشت چند دهه از انقلاب، سخنانش یکباره از طرف جریانهای بینامونشان دستمایه شوخی و خنده قرار گرفت و به صورت پیامک در عرصه عمومی رایج شد. در این پیامکها هر چیز با ربط و بیربطی را به دکتر شریعتی نسبت میدادند. طرح آنها شکستنِ اسطوره شریعتی بود که موفق از آب درآمد. کار به اینجا ختم نشد و طیفهای مذهبی مانند گذشته به او حمله کردند و در مسلمانی او شبهه وارد کردند و تفکر او را التقاطی خواندند.

زندگی دکتر علی شریعتی حکایت حیرتانگیزی است. او که زمانی عکسهایش بر در و دیوار شهر بود و نوار سخنرانیهایش دست به دست میگشت، بعد از گذشت چند دهه از انقلاب، سخنانش یکباره از طرف جریانهای بینامونشان دستمایه شوخی و خنده قرار گرفت و به صورت پیامک در عرصه عمومی رایج شد. در این پیامکها هر چیز با ربط و بیربطی را به دکتر شریعتی نسبت میدادند. طرح آنها شکستنِ اسطوره شریعتی بود که موفق از آب درآمد. کار به اینجا ختم نشد و طیفهای مذهبی مانند گذشته به او حمله کردند و در مسلمانی او شبهه وارد کردند و تفکر او را التقاطی خواندند. گروهی از مردم گفتند هرچه میکشیم، از دست او است که معلم انقلاب بود! اینک با پدیده تازهای روبهرو شدهایم؛ شریعتی با این اتهام مواجه است که با ساواک همکاری کرده. اما پرسش اساسی اینجاست که چطور یک نفر در آنِ واحد میتواند هم معلم انقلاب باشد، هم سوسیالیست یا چریکپرور، هم با ساواک همکاری کرده باشد، و بعد از انقلاب نیز یکی از خیابانهای اصلی تهران به نام او باشد. ازاینرو با احسان شریعتی و موسی اکرمی درباره تلقی اخیر از شریعتی و جریان چپ به گفتوگو نشستهایم.
بعد از سال هشتادوهشت شاهد نوعی چپستیزی در برخی نشریات فرهنگی بودیم و این مسئله همچنان قابل مشاهده است. به نظر شما چرا در این دوره نشریاتی که باید بانیان تغییر باشند به جریانهایی حمله کردند که خود آنها در ایجاد تغییر پیشتاز بودند؟
موسی اکرمی: بخش روشنفکری اصلاحطلبان بعد از انقلاب بیش از اندازه اسیر لیبرالیسم شدند. چه در حوزه نظری و چه در حوزه فعالیتهای اقتصادی به نظرشان آمده بود که در سالهای پس از انقلاب، هم در اقتصاد و هم در سیاست، بیش از اندازه چپزدگی حاکم بوده است. اما بخشی از اصلاحطلبان موسوم به پیروان خط امام که از سردمداران این جریان هم بودند، اتفاقاً بیشتر تحت تأثیر سیاستهای چپ بودند. بخش مهمی از بحثهای مربوط به برخورد با میراث قبل از انقلاب، اقتصاد، سیاست و الگوگیریهایی که وجود داشت، وابسته به اصلاحطلبان بود تا جناح مقابل. با اینهمه، از آنجا که بخش روشنفکری اصلاحطلبها نسبت به بخش تئوریک و نظری جناح مقابل یعنی اصولگراها، قدرت بیشتری داشتند، به تأملاتی پرداختند و تحت تأثیر برخی از استادان دانشگاه که نگرشهای کموبیش لیبرالی و نئولیبرالی داشتند، فکر کردند که حالا به نقد گذشته و نقد بعد از انقلاب بپردازند و در این نقد گذشته به نقد چپ به معنای عام کلمه رسیدند.
از سویی دیگر، پادشاهیخواهان و کسانی که در داخل یا خارج از کشور طرفدار رژیم سابق و سلطنتطلب بودند، بحثهایی مطرح کردند و به یک معنا دست به دست هم داد و یک بازخوانی نسبت به آنچه چپ در ایران قبل از انقلاب به یادگار گذاشته صورت گرفت. ضمن اینکه عرصه جهانی هم مطرح بود. از آن طرف فروریزش چپ در حاکمیت با فروپاشی اتحاد شوروی و اقمارش اتفاق افتاده بود و از طرف دیگر چین بهسمت سرمایهداری دولتی گرایش پیدا کرده بود. اگرچه ممکن بود حزب حاکم همچنان واژه کمونیست را حمل کند، ولی همه میدانستند عملاً این نوعی سرمایهداری دولتی است که شکل گرفته. در این میان وابستگان به جریان اصلاحطلب به نظرم در دامی افتادند. اگر پیشتر برخی از آنها از آن طرف بام افتاده بودند، حالا عدهای دیگر از این طرف افتادند و با اظهار پشیمانی و توبه گفتند هرچه سرمان آمده نتیجه گرایش به چپ و برنامههای چپ بوده و با مطالعه سالهای پیش از انقلاب نتیجه گرفتند که از یک طرف مارکسیستها نقش خودشان را داشتند و از طرف دیگر چپهای مذهبی هم عملاً متاثر از نگرش مارکسیستی بودند و این در نگاهشان به سیاست، اقتصاد، حاکمیت، مصادرهها و قانون اساسی بازتاب یافته است.
بنابراین شروع به نقد چپ کردند که به نظرم نقدی اساسی و بنیادین نبوده، چون از آن طرف بام افتادند. یعنی در فضایی که در جهان یکجور نئولیبرالیسم حاکم شده بود، آنها فکر کردند همه مشکلات از چپ بوده. اگر مجلات نظری بعد از سال هشتادوهشت را نگاه کنید میبینید عمدتاً گرایش بهسمت لیبرالیسم خیلی زیاد است. البته که وجه آزادیخواهانه لیبرالیسم خیلی مهم است و چپها هم شاید به یک معنا از این غفلت کرده بودند. ضمن اینکه یادمان نرود پیش از انقلاب چپهای مذهبی و غیرمذهبی هر دو بهشدت استبدادستیز بودند و در ذات این استبدادستیزی طبعاً آزادیخواهی وجود داشت.
منتها بُعد عدالتخواهی، مساواتطلبی و مبارزه با عوامل ایجاد تبعیض در آن دوره خیلی برجسته شده بود و در انقلاب هم خودش را نشان داد. متأسفانه روشنفکران وابسته به جریان اصلاحطلب از این طرف افتادند و فکر کردند اگر آزادی در جامعه وجود ندارد، نتیجه رفتار آزادیستیزانه یا آزادیگریزانه و بیتوجهی چپها به آزادی بوده که میراثی باقی گذاشتند یا در آتشی دمیدند که به بروز این وضع در کشور منجر شده است.
بنابراین از یکسو از منظر سیاست به چپها حمله کردند و از سمت دیگر از منظر اقتصادی حمله کردند و گفتند اینهمه مصادره لازم نبود و نباید نقش دولت پررنگ میشد، بلکه باید بخش خصوصی تقویت میشد. یعنی همه چیزهایی که در یک فضای تئوریک دانشگاهی راحت میشد به آنها پرداخت و دربارهشان بحث کرد، در حد بحثهای ژورنالیستی مطرح شد. از طرف دیگر مخالفان کل انقلاب و مخالفان چپها هم مستمسک بیشتری پیدا کردند که این رسالت را به گردن چپها بیندازند و گفتند اساسا چپها باعث شدند انقلاب پدید بیاید. کار به جایی کشیده شد که حتی موافقان انقلاب هم آرام آرام شروع به اظهار ندامت و پشیمانی کردند و گفتند مسبب این وضعیت چپها بودند که مطالعه نداشتند و تندرو بودند و میتوانستند با نظام کنار بیایند که نیامدند و کار به اینجا رسید.
آقای شریعتی اگر به قبل از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ برگردیم و تأثیر مجله «کیان» را بر پدیده دوم خرداد بررسی کنیم، به نتیجه جالبی میرسیم. آن زمان جریانی از «کیهان فرهنگی» شروع شد که بهنوعی پایهگذار روشنفکر دینی بود و چهرههایی مثل دکتر سروش آمدند که حرف تازهای برای گفتن داشتند و فضای جامعه را به سمتی بردند که مستعد یک دگرگونی فکری شد. این چهرهها بعد از آن به مجله «کیان» رفتند و این مجله توانست لایههای روشنفکری یا روشنفکری دینی را ترویج کند و در این فرایند، بهواسطه ارتباطات اجتماعی دگرگونی بزرگتری پدید آمد.
در آن دوره از جریان روشنفکری دینی خیلی استقبال شد و اصلاحطلبانی که نشریه داشتند، این جریان را دنبال کردند و حتی بعضیها هزینههای زیادی دادند و بارها تعطیل شدند به خاطر اینکه این جریان را ترویج میکردند. اما همین جریان که بهنوعی مورد ستایش قرار گرفته بود، بعدتر توسط همین افراد مذمت شد و گفتند هرچه میکشیم از همین روشنفکران دینی و تندرویها است و اصلاً روشنفکری دینی معنا دارد یا ندارد و بحثهایی از این دست شکل گرفت. میخواهم بپرسم که آیا این افتوخیزها شکلی منطقی دارد یا پروژههایی است که از بیرون به این جریانات تحمیل میشود؟
احسان شریعتی: این جریان تازهای که روشنفکری دینی، پروژه اصلاح مذهبی و بهطور کلی جریان چپ و ملی و نیز چهرههای دوره انقلاب را زیر سؤال میبرد، متفاوت است با تحولات درونی که در درون خود روشنفکری دینی، یعنی جریان فکری دکتر سروش و «کیان» به وجود آمد. به نظر میرسد مقداری از بیرون و از گرایشات موازی دیگر تغذیه شده است. گرایشهایی که برایش میدان فراهم شده، بودجهگذاری شده و یک سیاست تبلیغاتی کلی علیه این چهرهها و ارزشها شکل گرفته که میتوان آن را بهطور کلی جریان چپستیز نامید. البته اینجا باید تعریفی کلی از چپ و راست داشته باشیم. میدانید که چپ و راست از فرانسه آمده؛ چپ جناحی بود که در مجلس طرفدار عدالت و مردم بود و چون در سمت چپ مجلس مینشستند به آنها چپ گفتند.
ولی در اصل منظور از چپ و راست دو گرایش کلی است که یکی رو بهسمت تغییر و تحولخواهی دارد و دیگری در موضع مقاومت و محافظهکاری و توجیه و دفاع از وضع موجود یا مسلط و گذشته است. اما جریان چپی که امروز اینجا مورد نقد است، بیشتر منظور مارکسیسم و کمونیسم و اردوگاه سوسیالیسم است. چون از جریان اردوگاه سوسیالیسم، نظامهایی مثل استالینیسم و مائوئیسم و نظامهای غیردموکراتیکی بیرون آمد که در یک ارزیابی جزو نظامهای توتالیتر محسوب میشوند، بنابراین این روشها با کل جریانی که گرایش به چپ یا دفاع از عدالت و ترقیخواهی و تحولخواهی داشت خلط میشود، در حالی که این دو را باید از هم تفکیک کرد. یعنی آن گرایشی از چپ که نهادینه شده و از آن رفتارهای استبدادی و نظامهای توتالیتر بیرون آمده، با اصل جنبش عدالتخواه و چپ در اروپا که مهد مدرنیته سیاسی بوده، متفاوت است. جریان چپ سوسیالدموکراسیخواه ادامه همان جنبش دموکراسیخواهی و انقلابهای جدید است که در ادامه انقلاب فرانسه به کمون پاریس و جنبشهای کارگری میرسیم. یعنی در کنار دفاع از آزادی دفاع از عدالت هم مطرح میشود. یا مثلاً الان در آمریکا به گرایش لیبرال میگویند چپ و به گرایش محافظهکار میگویند راست. بنابراین چپ و راست یک معنی کلی دارد.
در اینجا یک ارزیابی در جریان «کیان» مطرح بود که گویی نوعی چرخش متأثر از چپ به وجود آمده است. حتی امروز شنیده میشود که چپ از حمله مغول بیشتر به اقتصاد ما ضربه زده. الان در انواع و اقسام مجلات اقتصادی که در ایران منتشر میشود شاهد حمله به چپ بهطور عام و چپ مذهبی بهطور اخص و متفکرینشان ازجمله دکتر شریعتی هستیم. بنابراین ارزیابی اینها این بوده که محافظهکاری و اصولگرایی دینی و سیاسی در ایران متأثر از چپ بوده است. در حالی که در واقعیت اینطور نیست و این جریانها در ایران منابع و معیارها و مستندات خودشان را داشتهاند. آنها از چپ و راست الهام نمیگیرند و اگر هم استنادی به ملیگرایی یا عدالتخواهی میشود، متأثر از مارکسیسم یا ناسیونالیسم نیست. اما همواره گرایشی که به لیبرالیسم و نئولیبرالیسم معتقد است و به طور کلی نیروهای راست لیبرال میگویند، فاشیسم از سوسیالیسم و کمونیسم منشعب شده، چون موسولینی قبلاً سوسیالیست بود و در ناسیونالسوسیالیسمِ هیتلری هم به هر حال سوسیالیسم دیده میشود. بنابراین راستها میگویند فاشیسم از چپ آمده و چپها هم میگویند فاشیسم یک نوع راست افراطی است. این بحثها حالت جدلی دارد و پایه علمی ندارد، چون فاشیسم در واقع خودش را فراطبقاتی میداند.
البته فاشیسم راست افراطی است و بهطور کلی چپستیز است و اصولاً دشمن اصلی خودش را چپ میداند و این چپ بود که فاشیسم را در جنگ جهانی دوم شکست داد و این دو با هم یکی نیستند. در ایران هم تاریخچه استبداد، منابع و سرچشمههای خودش را دارد و احتیاجی ندارد از جایی الهام بگیرد. ممکن است از نظر تاکتیکی و سیاسی با چپ همسو شود و از گفتمان چپ هم استفاده کند، چنانکه در گفتمان رسمی ممکن است مضامینی از عناصر ناسیونالیستی، شبهسوسیالیستی و حتی از نواندیشی دینی استفاده شود، ولی همه اینها کنار گذاشته میشوند چون جریان اقتدارگرایی که بعضاً موسوم به بنیادگرایی دینی است، خود را فراتر از چپ و راست میداند. بنابراین فراتر از ایران باید گفت که بنیادگرایی دینی و خشونتهای برآمده از آن در کل کشورها متأثر از چپ نیست و منابع خودش را دارد. داعش میگوید ما از صدر اسلام و حتی از پیش از اسلام و از دوره جاهلیت هم الهام میگیریم، از همان روشها و خشونتها و اقتدارهایی که سنتی هستند و تا حد زیادی بازتولید میشوند.
آقای اکرمی اگر درباره صحبتهای آقای شریعتی نکتهای دارید مطرح کنید.
اکرمی: تا حد زیادی با صحبتهای آقای دکتر موافقم. بحث چپ همانطور که اشاره کردند بحثی قدیمی است و حتی به یک معنا به سنای روم مربوط است که آنجا موافقها طرف راست و مخالفان سمت چپ مینشستند. این موضوع در انقلاب فرانسه شکل ویژهای به خودش گرفت و بعد از آن هم چپ تبدیل شد به هر آن کس که مخالف وضع موجود است. این مفهوم چپ به معنای عام است و حالا عمدتاً انقلابیون بهویژه مارکسیست که تئوری بهروزتری درباره انقلاب داشتند بهعنوان چپ شناخته شدند.
ولی مثلاً آقای میرشمسالدین ادیب سلطانی کتابی به انگلیسی دارند تحت عنوان «The Question of the Left». ایشان یکی از برجستهترین چپهای جهان را هملت میداند؛ شخصیتی که بسیار به او علاقهمند است. آقای ادیب سلطانی عضو حزب توده بود یا دستکم با سازمان جوانان حزب توه همکاری داشته و سمپات و علاقهمند به حزب توده بوده و این علاقه حتی در سالهای پس از انقلاب هم ادامه داشت و من در مقالهای که درباره ایشان تحت عنوان «ادیب سلطانی و پرسش از چپ» نوشتم به این قضیه اشاره کردم. ادیب سلطانی چنین نگاهی به چپ داشت. مثلاً کسانی مثل مزدک و بابک هم در سنت ما به یک معنا چپهای جامعه بودند و در شکل مدرنِ پساقرنِ نوزدهی، چپها بیشتر مارکسیست بودند با خوانشهای گوناگونی که از مارکسیسم داشتند که طیف وسیعی از چپ را تشکیل میداند. آنها در کشور ما نیز حضور زیادی داشتند. حتی در انقلاب مشروطه، تیپهایی مثل علی موسیو یا حیدرخان عمواوغلی گرایشات کاملاً چپی و مارکسیستی داشتند و متأثر از فضای انقلاب اکتبر بودند.
بعد از آن هم میبینیم که جنبش چپ در کشور ما بهخصوص ریشه زیادی دارد و در تشکیلات هم طبعاً آنها پیشتاز هستند و نمیشود این را انکار کرد. آقای مهندس بازرگان گفته بودند ما چیزی بلد نبودیم، هرچه یاد گرفتیم از حزب توده یاد گرفتیم. این حزب توده بود که تشکیلات را وارد کشور کرد و میتوان گفت کمتر روشنفکر و هنرمندی در جامعهمان داشتیم که عضو حزب یا بهشکلی سمپات حزب توده نبوده باشد. حالا ممکن است بعداً انتقاد کرده و بیرون آمده باشد، اما عملاً فضای دهه بیست تا سال ۱۳۲۷ و حتی تا سال 1332 فضایی است که کسی را نمیتوانیم پیدا کنیم که سرش به تنش بیارزد و بهشکلی متأثر از مارکسیسم نبوده باشد. از سلیمان میرزا اسکندری که نماز هم میخواند و یکی از بنیانگذاران حزب توده و عضو کمیته مرکزی بوده گرفته، تا آقای احمد آرام که از چهرههای درجه یک فرهنگ ما هستند، همه متأثر از چپ و حزب توده بودند. در آن دوره بخش مذهبی که آرام آرام به مبارزه کشیده شد، چپ را اگر نه دشمن اما حداقل بهعنوان رقیب میدید، اما از رقیب هم میتوانستند درس بگیرند.
در فضایی که شما میخواهید با نظام پهلوی و سلطنتی مخالفت کنید، روشهای گوناگون مخالفت و مبارزه را مطالعه میکنید و میبینید بخشی از این رقیبها اتفاقاً رقبای مهمی مثل چپها هستند. در جنبش میان سالهای 1320 تا 1332 نقش حزب توده کاملاً برجسته است و در کنارش فقط جبهه ملی است. در میان مذهبیها بهجز تشکیلات محدود مسلحانه نواب صفوی، آیتالله کاشانی و وابستگان به او تقریباً فاقد تشکیلاتی برای مبارزه هستند. مثلاً آقای مهندس بازرگان بهعنوان استاد دانشگاه، معاون وزارتخانه هم است و از طرف آقای دکتر مصدق مأمور میشود که در شرکت نفت اعتصابات را سروسامان بدهد، اما اینها بیشتر وابسته به جبهه ملی هستند. یعنی دو جریان مهم در کشور داشتیم که حزب توده و جبهه ملی بودند.
جبهه ملی هم عملاً جبههای از چند حزب کوچک است که خودشان را ملی تلقی میکنند. در بین سالهای 1339 تا 1342 در تحلیلها و مطالعاتی که انجام میشود، به نتیجهای میرسند که مهندس بازرگان بعداً در دادگاه خطاب به نظام پهلوی میگوید کسانی که بعد از ما میآیند با این زبان با شما سخن نخواهند گفت. جامعه به این سمت کشیده میشود که جنبش چریکی و چپ قدرت بسیار زیادی پیدا میکند. در خارج از کشور هم چپها در کنفدراسیون دانشجویان نقش اصلی را دارند و البته جبهه ملی هم هست، اما زمینه بهگونهای فراهم میشود که کسانی از جبهه ملی بیرون میآیند و آنها هم نهایتاً به چپ میپیوندند.
جنبش چپ بهعنوان آغازکننده برخورد خشونتآمیز با آن نظام، نقش خیلی پررنگی دارد. اگر از چهرههای دهه بیست و گروه پنجاهوسه نفر که میتوانستند بسیار تأثیرگذار و الهامبخش باشند بگذریم، در دهه چهل بهطور مشخص میبینیم که چپها الهامبخش هستند، ولو اینکه به شکل رقیب به آنها نگاه کنند. روحانیون هم که به زندان میروند، چپهای زیادی در زندان بودند، حالا با اختلافاتشان کاری نداریم، اما عملاً میدانستند که چپها قدرت زیادی دارند. ما هم که در آن روزها دانشجو بودیم در دانشگاه بهشکل محسوسی میدیدیم که چپهای مارکسیست حرف اول را میزدند و بعد هم تا حدی مجاهدین خلق. تقریباً میشود گفت کسانی که عضو جبهه ملی بودند یا بعداً پیوستند و همچنین جناح مذهبی که دنبال خشونت نبود و شاید بعداً در کادر رهبری انقلاب قرار گرفتند، در دانشگاه و در میان روشنفکران چندان پایگاهی نداشتند. در دانشگاه صنعتی آریامهر یا دانشکده فنی دانشگاه تهران، پایگاه اصلی به چپها تعلق داشت که بیهیچ تردیدی میتوانستند الهامبخش باشند.
از طرف دیگر یادمان نرود که در آن روزها مارکسیسم در کل جهان بسیار مطرح بود. جنبشهای آزادیبخش، رهاییبخش و ضداستعماری، همه از مارکسیسم الگو میگرفتند، حالا فرض کنید مارکسیسم بهروایت شوروی و سردمدارانش، یا بهروایت مائو و مائوئیستها. اما فضای روشنفکری قبل از انقلاب بسیار تحت تأثیر جنبش کمونیستی یا مارکسیستی بود. سارتر میگوید اگزیستانسیالیسم پدید آمد برای اینکه ادامهدهنده راه مارکسیسم باشد. میبینید که چپ چقدر قدرتمند بود. طبیعی بود که در ایران هم مارکسیسم حداقل در بخش روشنفکری و در میان خردهبورژوازی شهری و بین معلمها بسیار قدرتمند بود و طبعاً کسانی را که میخواستند به انقلاب بپیوندند و مذهبی هم بودند متأثر میکرد. کمااینکه بخش عظیمی از مجاهدین هم نهایتاً بهسمت راه مارکسیسم کشیده شدند. یا فرض کنید دکتر علی شریعتی را متهم میکردند که اندیشههای مارکسیستی را عرضه میکند. در کتاب «ابوذر، سوسیالیست خداپرست»، اگرچه وجه عدالتخواهی قضیه مهم بوده اما نام سوسیالیسم بر کتاب گذاشته شده است.
آقای اکرمی به نکته خوبی اشاره کردند؛ اینکه دکتر علی شریعتی تفکر سوسیالیستی را ترویج میکرد و بهنوعی بهمیانجی تفکر چپ و سوسیالیستی میخواست حرف خودش را بزند. داستان دکتر شریعتی خیلی جالب است و لازم است که تفکر دکتر شریعتی را بررسی کنیم. مقدمه کوتاهی میگویم: جریان شوخی کردن با دکتر علی شریعتی از پیامکها شروع شد، هر نقلقول باربط و بیربطی را به ایشان نسبت میدادند. این شوخیها میخواستند تصور ذهنی را که از دکتر شریعتی وجود دارد بشکنند و تا حدودی هم موفق شدند. درواقع یک بسترسازی بود تا اسطوره شریعتی را از بین ببرند. عدهای هم از طیف مذهبی حمله کردند و گفتند شریعتی مسلمان نبوده، سوسیالیست بوده و تفکرات التقاطی داشته. برخی هم البته از شریعتی دفاع کردند، اما عدهای دیگر گفتند اصلاً هرچه میکشیم از دکتر علی شریعتی است، چراکه معلم انقلاب بوده. امروز با پدیده تازهتری روبهروییم که میگویند دکتر علی شریعتی با ساواک همکاری میکرده! این پدیده عجیبوغریبی است که یک نفر با ساواک همکاری کند، معلم انقلاب و سوسیالیست هم باشد و یک خیابان در تهران هم به نامش باشد. شما این موضوع را چگونه تبیین میکنید؟
شریعتی: نکته مهمی که در ابتدا باید گفت این است که در نظر شریعتی، سوسیالیسم با مارکسیسم متفاوت است. جنبش چپ در اروپا موسوم به سوسیالدموکراسی، اتفاقاً اکثریت گرایشش به آنارشیسم و غیرمارکسیستی بوده است. مارکسیسم یک گرایش خاص در جنبش سوسیالدموکراسی بوده که بعد از مارکس به وجود آمد و نوعی اتوریتاریسم با مارکس به وجود آمد وقتی که پرودون و آنارشیستها را از انترناسیونال اول بیرون کرد. این ویژگی بعداً در لنین تشدید شد که با حذف تروتسکی و رقبا به استالینیسم انجامید و این سانترالیسم مدام تقویت شد.
بنابراین از نظر شریعتی و پیش از او نخشب و خداپرستان سوسیالیست، سوسیالیسم اروپایی مورد استناد بود. آنها گرایش اولیه فکری چپ اسلامی و متأثر از چپ عربی بودند. دکتر شریعتی هم ترجمه آزادی از کتاب «ابوذر، خداپرست سوسیالیست» عبدالحمید جودهالسحار مصری ارائه کرده و پدر دکتر شریعتی یعنی استاد محمدتقی، «مبانی اقتصادی در اسلام» را از همین مؤلف ترجمه کرده است. به هر حال سوسیالیسم اروپایی معیار آنها بود. سوسیالیسم اروپایی یک سوسیالیسم دموکراتیک است که در نظامهای دموکراسی وجود دارد و مدلهایش هم در کشورهای اسکاندیناوی است، نه سوسیالیسم اتوریتر سانترالیستِ توتالیترِ کشورهای کمونیستی. بنابراین تفاوتی بین سوسیالیسم یا گرایش عدالتخواهانه شریعتی و چپ مذهبی با مارکسیسم وجود داشت. حالا این نزد مجاهدین خلق متفاوت است، آنها مارکسیسم را بهعنوان سوسیالیسم علمی و متدولوژی میپذیرفتند، ولی شریعتی ناقد مارکسیسم بود.
بهخصوص در کارهای آخرش مثل «انسان، اسلام و مکتبهای مغربزمین» به نقد رادیکالی از مارکسیسم پرداخته است. به همین دلیل هم متهم شده که با ساواک همسو شده، یا حتی در روزنامههای رسمی آن زمان بدون اجازه ایشان مقالاتش چاپ شد که یکی از آنها نقد مارکسیسم است و حتی تیترهای جعلی مثل «اسلام علیه مارکسیسم» میزدند، که دکتر شریعتی اعتراض میکند و حتی با آقای صدر حاج سید جوادی میرود در دادگستری شکایت میکند که «کیهان» بدون اجازه من این مقالات را چاپ کرده است. میخواهم بگویم این اتهام که زده میشد این مارکسیسم اسلامی است و میخواهد اسلام را با مارکسیسم پیوند بزند، از نظر فکری پایهای ندارد. اما اگر چپ مذهبی و چپ را در معنای کلیاش در نظر بگیریم، باید بگوییم شریعتی چپ بود. یعنی تفکر اقتصادی شریعتی سوسیالیستی و چپ بوده، اما چپ بهمعنایی که ژیل دلوز میگوید که اگر ما به خودمان اصالت بدهیم، بعد به خانوادهمان و بعد به کشورمان و در نهایت به جهان، راست میشویم؛
اما عکسش باشد چپ میشویم. به این معنا شریعتی چپ بوده، یعنی به جریان عدالتخواهانه در طول تاریخ، یعنی تاریخ ایران و اسلام و جهان گرایش داشته، چون کارش اصولاً تاریخ بوده و تاریخ ادیان، تاریخ اسلام، تاریخ تمدن و تاریخ ایران درس میداده و این تاریخها را از منظر تفکر چپ یعنی از پایین و دفاع از ستمدیدگان روایت میکرده. مثلاً در مورد تاریخ ایران باستان به جنبشهایی مثل مزدک و بابک توجه کرده و همینطور جلو آمده که اینها در مجموعهآثار، جلد بیستوهفت با عنوان «بازشناسی هویت ایرانی اسلامی» آمده است. بهطور کلی شریعتی جنبشهای ایرانی و اسلامی را از منظر پایین به بالا بررسی میکند. ولی ما میتوانیم نگاهی معکوس در تاریخ ایران و اسلام داشته باشیم، یعنی نگاه راست داشته باشیم و از سلطنتها، خلافتها و تاریخ سلسلهها دفاع کنیم که تاریخ نظامهای مسلط باشد.
دلیل اینهمه حساسیت درباره شریعتی بهخاطر تأثیری است که او در یک مقطع داشته، ولی ایماژ یا تصویری که از او وجود دارد خیلی تقلیلگرایانه و محدود به یک دوره خاصی است که شریعتی با شور و احساس، بعد از اینکه از دانشگاه بیرون گذاشته میشود، در محیطهای مذهبی و مساجد از شهادت و پس از شهادت میگوید. این تصویر از شریعتی در اذهان و جامعه خیلی شناختهشده است، در حالی که شریعتی ابعاد مختلفی داشته است. از یکسو کارهای علمی و آکادمیک و دانشگاهی داشته و از سوی دیگر دنیای صمیمی و فکری خودش را داشته که به نام «کویریات» شناخته میشود و در آنجا شریعتی واقعی را میشناسیم. یک روش برخورد اجتماعی هم به نام «اجتماعیات» داشته که از نظر تبارشناسی تاریخی بهعنوان یک عنصر فعال ملی، جزو نهضت ملی و مذهبی بوده و به جریان اصلاحطلب دینی یا نواندیشی دینی برمیگردد، یعنی به جریانی که بعد از سیدجمالالدین اسدآبادی و اقبال لاهوری شکل میگیرد و به بازرگان، طالقانی، سحابی و همچنین در مشهد به پدر ایشان یعنی استاد محمدتقی شریعتی میرسد.
این نحله فکری و عقیدتی او است. از نظر گرایش اقتصادی هم که گرایش به عدالتخواهی و چپ داشت. ولی از نظر سیاسی جزو خانواده دموکراسیخواه مشروطیت و نهضت ملی بوده. بنابراین این تصور یا اتهام که ایشان گرایش به استبداد سیاسی داشته، چون در امت و امامت بحث انتقال دموکراسی کمی و کیفی کرده، درست نیست. این تجربهای بود که در کشورهای آزادشده از استعمار مطرح شد که ما چگونه میتوانیم دموکراسی را تحقق ببخشیم و بعد از کنفرانس باندونگ گفتند یک دوره گذار لازم است که این آگاهیها را بدهیم و برای ایجاد دموکراسی زمینه بسازیم که البته این روش یعنی دموکراسیهای متعهد و هدایتشده در کشورهای غیرمتعهدها مثل هندِ نهرو، مصر ناصر و یوگوسلاوی تیتو به توفیق نرسید و در خیلی از این کشورها به استبداد انجامید و انقلابیون در قدرت ماندند و این منجر به مشکلاتی شد.
اما به هر حال این بحث مطرح شده و باعث ایجاد این شبهه شده که چون این جریان مشابه با بحث دیکتاتوری پرولتاریا و لنینیسم بوده، پس ایشان مخالف دموکراسی و طرفدار نوعی نظام هدایتشده ایدئولوژیک بود. یا مثلاً میگویند چون دکتر شریعتی مذهبی است و اصولاً بحث امت و امامت مطرح است، در نتیجه ایشان مخالف ملت و طرفدار امت بوده یا طرفدار امتگرایی بوده، که همه این حرفها بیپایه است. ایشان یک پاناسلامیسم بهمعنای انترناسیونالیسم اسلامی نبوده و ناقد آن بوده.
یکی از نقدهایی که دارد به انترناسیونالیسم مسیحی واتیکان است که میگوید دولت-ملتها در مقابلش بهدرستی پیش آمدند. در ایران هم در مقابل خلافتی که به کام عرب و به نام اسلام میخواست حاکم شود، جنبشهای شعوبی و ملی شکل گرفتند که با استناد به آیه قرآن «شعوبا و قبائل لتعارفوا...»، میگفتند حقوق اینها باید به رسمیت شناخته شود و بر اساس این جنبش ملی در مقابل خلافت عربی به وجود آوردند. بنابراین ایشان یک تفکر ملیگرایی دموکراتیک دارد، یعنی میگوید در مقابل حملاتی که به ملت میشود ملت از خودش دفاع میکند و به این معنا از ناسیونالیسم در برهههای مختلف تاریخی دفاع میکند، در نتیجه به این معنا نمیتواند انترناسیونالیسم باشد. همچنین اگر از شرایط انتقال دموکراسی بحث میکند، معنایش مخالفت با کل دموکراسی نیست. دکتر شریعتی در مورد دوره غیبت یک ارزیابی دارد، همانطور که اقبال لاهوری میگوید دوره خاتمیت دوره جانشینی عقل بهجای وحی است، دوره غیبت هم از نظر شریعتی دوره جانشینی رأی بهجای رهبری فرهمند امامت است که در دوازده نسل در اعتقاد شیعه تداوم یافته. بنابراین دوره ما دوره دموکراسی است. به هر حال واقعیت این است که بهقول پراگماتیستها سوءبرداشتهایی که از شریعتی شده باید جزو گفتمان لحاظ شود. یعنی از این گفتمان برداشتهایی ضدونقیض شده است که نشان میدهد ایشان نمیتواند در آن واحد همسو با ساواک و معلم انقلاب باشد، مگر اینکه بگوییم ساواک علیه نظام شاهنشاهی انقلاب کرده.
یا نمیتوانیم بگوییم ایشان هم چپ بود و هم راست، یعنی هم ضد مارکسیسم و هم مارکسیست اسلامی بوده باشد. یک زمانی آقای محقق داماد میگفت نسبت به دکتر شریعتی انتقادات ضدونقیضی مطرح است، اما انتقاد اصلی این است که ایشان چپ بوده و الان از چپ مذهبی در دوره آقای احمدینژاد این چهرههای پوپولیسم درآمده و از این منظر من مخالف ایشان هستم. اخیراً هم ایشان گفته بود کاری که چپ کرد مغول هم نکرد، که من نفهمیدم منظور ایشان از چپ چه کسانی است؟ آیا منظور از چپ همین اصلاحطلبان فعلی و خط امامیها هستند که به نظر ایشان از نظر اقتصادی بیشترین ضربه را به نظام زدهاند؟
چون در ایران که ما چپ دیگری نداشتیم، چپ در دهه شصت حذف شد. اگر در آن زمان در دانشگاهها جو غالب در دست چپ مارکسیستی غیرمذهبی بود، امروز وقتی از یک دانشآموز یا دانشجو میپرسیم که آیا شما به عمرتان یک کمونیست یا سوسیالیست دیدهاید میگویند ما تا الان چنین چیزی ندیده و نشنیدهایم. بنابراین باید پرسید که در اقتصاد، سیاست و حاکمیت ایران، چپ کجا حضور داشته؟ در سیستمی که امروز داریم شاهد یکی از بیرویهترین و آزادترین مناسبات اقتصادی در جابهجایی پول و سرمایه و این میزان اختلاف طبقاتی هستیم؛ این چه ربطی به چپ و اقتصاد سوسیالیستی دارد! جز اینکه بگوییم دولت قوی بوده که آنهم الان با اقتصاد خصولتی دارد اموال عمومی را میفروشد و خصوصی میشود. اتفاقاً مشکل ما این است که در ایران دولت ملی که ناظر بر آب و خاک و آتش و باد، چهار عنصر اولیه باشد ضعیف است و هر کسی هر کاری میخواهد میکند.
با توجه به هرجومرجی که در ساختوساز و ترافیک و مدیریت منابع حیاتی و طبیعی وجود دارد، آیا ما با یک نظام دولتی قوی یعنی دولتگرایی ناظر بر همهچیز مثل کشورهای کمونیستی مواجه هستیم، یا با یک هرجومرجی که در آن مثلاً من چاه میزنم، شما چاه میزنید و سطح آب پایین میرود، یا من اینجا یک خانه سرخپوستی میسازم، شما در جایی دیگر خانه مکزیکی میسازید، یا ماشینهایی که در این شهر میبینیم آیا فقط مربوط به چند خانوادهاند که زمان شاه نزدیک به دربار بودند یا یک طبقه هستند؟ با این اتومبیلهای آخرین مدلی که وارد میشود و با این طبقهای که از نظر اقتصادی حاکم هستند و ثروت در دستشان متمرکز است و پول برایشان مطرح نیست، اسم این اقتصاد سوسیالیستی و چپ است؟ الان مشکل ما چپ است و مسئله این است که همهچیز ملی شده؟ یک اتوبوس درست در این شهر نیست که وقتی از شمال به جنوب شهر میخواهید بروید راحت باشید.
همه در اتوبوس له میشوند، یک اتوبوس در خط خیابان اصلی شهر نیست. یعنی وسایل عمومی جمعی برای این نظام اقتصادی اینقدر اهمیت دارد! بعد وقتی به روزنامهها و مجلات نگاه میکنیم همه حمله به چپ است و همهشان با انواع و اقسام راست ناسیونالیستی و نژادی و فاشیستی پر شده و مقصر را یک چپ موهومی میدانند که البته ممکن است منظور برخیشان دوره دولت موسوی و کوپنیزم بوده باشد. ما اساساً مخالف سوسیالیسم دولتی هستیم و بحثی که در مورد سوسیالیسم داریم بیشتر معطوف به سوسیالیسم دموکراتیک و تعاونیها است و اینکه جامعه به مدلهای خودگردان برسد و بتواند همبستگی اجتماعی را تحقق ببخشد، تا اینکه مثل کشورهای کمونیستی دولت در بالا نظارت داشته باشد. اما در همان دوره اگر اقتصاد سوسیالیستی نبود چگونه میتوانستند از پس جنگ و تحریمها و فشاری که بود بیرون بیایند؟ بنابراین در آن شرایط تنها روشی که میتوانستند آن مرحله را بگذرانند همین بوده، چرا میگویند این بیشترین ضربه را زده که مغول هم نزده!
در حالی که از زمانی که سیاستهای تعدیل اقتصادی و سازندگی به وجود آمده تا کنون، شاهد رشد تضادهای طبقاتی، اختلاس و فساد در سیستمهای خصولتی، بحرانهای محیطزیستی و اجتماعی هستیم و وضعیت به انسداد و شاید انفجار رسیده است. وقتی کمی تنفس میکنیم که تعطیلی اعلام شود. در چنین شرایطی نمیدانم چرا حساسیت برخی روشنفکران و اقتصاددانان فقط به چپ است و تنها به عدالتخواهان مذهبی یا غیرمذهبی حمله میکنند.
به نظرم آقای شریعتی بحث را بهسمت خوبی بردند. در چهار دهه و نیم بعد از انقلاب در بیشتر دورهها جریانهای لیبرال و نئولیبرال اقتصاد کشور را در دست داشتند. یعنی اتفاقی که امروز به لحاظ اقتصادی شاهدش هستیم، حاصل تفکر چهرههایی است که در مراکز تصمیمگیری دوره سازندگی و دوره آقای خاتمی که دوره خوبی نامیده میشود، تصمیمساز بودند و مانیفست میدادند. حتی در دوره احمدینژاد که با شعار عدالتخواهانه روی کار آمده بود، با اقتصاد کاملاً نئولیبرال روبهرو بودیم و اقتصاد نئولیبرال است که میتازد. اما وقتی در مورد اقتصاد و فجایعی که به وجود آمده صحبت میشود، مسئله را به گردن جناحهایی مثل روشنفکری دینی و چپها میاندازند. آیا با نوعی فرافکنی مواجهیم؟
اکرمی: همینطور است، آدرس غلط میدهند. یکی از کارهای بدی که سیستم کرده، این است که اجازه نداده منتقد اصولی در کشور رشد کند که بتواند با دانش بالا و احساس مسئولیت خوب در برابر وضع موجود و آینده کشور و کلیت منافع ملی تحلیل کند. کسانی که در سپهر عمومی جامعه کار کرده و رشد کردهاند و اجازه داشتند که حرف بزنند یا مقامی پیدا کردند، عمدتاً کسانی بودند که هم سطح دانش تئوریک پایینی داشتند و هم بهنوعی با عدهای شریک شدهاند که منافعی به آنها رساندهاند. متأسفانه یکجور رانتخواری و رانتدهی برای حامیان فراهم شده که برخوردار شوند و همواره با مخالفان بهگونهای برخورد شده که حتی حداقلهای لازم را از اینها دریغ کردند.
از طرف دیگر کسانی که مخالف انقلاب بودند، از بیرون بهعنوان اپوزیسیونی که متأسفانه فاقد شخصیت جاافتاده سیاسی و تئوریک است صرفاً مخالفت میکند و مخالفتش ممکن است بنیادی داشته باشد اما بهلحاظ تئوریک بسیار ضعیف است و نمیدانند چطور باید تحلیل کنند که چرا دچار این مشکلات شدیم. اگر شما بهراستی اپوزیسیون هستید، اپوزیسیون میخواهد تلاش کند تا پوزیسیون شود و قدرت بگیرد، پس باید تحلیل بسیار خوبی از شرایط داشته باشد و بفهمد چه شد که این اتفاقات افتاد. چپ که جای خود دارد، اما در مورد سلطنتطلبان به نظرم سلطنتطلبی میتواند اپوزیسیون باشد که تحلیل کند چرا انقلاب اتفاق افتاد. بهراستی در میان سلطنتطلبان و طرفداران نظام سابق و حتی کسانی که از انقلاب پشیمان شده و اظهار ندامت کردهاند، چند نفر داریم که میتوانند تحلیل دقیقی بدهند که چرا انقلاب اتفاق افتاد؟
هیچکس این تحلیل را ندارد. در صورتی که خیلی آشکار است. من بارها با عزم جزم خودم را با قبل از انقلاب و این پرسش درگیر کردم که آیا میشد انقلاب نشود؟ این سؤال بزرگی است، چون ما هم بهعنوان دانشجو فعال بودیم. با توجه به دستاورد و حکومت جانشینی که پدید آمد، همواره به این نتیجه رسیدم که متأسفانه این امکان نبود که انقلاب نشود. باید انقلاب میشد، چون تمام راهها بسته شده بود. آن نظام بهحدی صلب شده بود و انسداد داشت که راهی نمانده بود. واقعاً از دوستانی که از روی حسننیت یا سوءنیت برخورد میکنند دعوت میکنم که با آگاهی با این مسئله برخورد کنند. در مطلبی که در مورد ساعدی نوشتم اشاره کردم که وقتی میخواهید شرایطی را بررسی کنید، همواره باید خودتان را در آن شرایط قرار دهید. از دور نگاه کردن خوب است، از این منظر که این امکان را به ما میدهد که نقاط ضعف و قوت را ببینیم.
اما بخشی از قضیه این است که وقتی رویدادهای اجتماعی اتفاق میافتد، در چارچوب یکسری روابط علت و معلولی روی میدهد، در خلأ اتفاق نمیافتد. بنابراین از کسانی که منتقد هستند و میگویند نباید انقلاب میشد و به شرکتکنندگان در انقلاب فحش میدهند، دعوت میکنم که با نگاهی همدلانه و انتقادی وضعیت را ببینید. در برخورد با هر پدیدهای هم باید نگاه انتقادی داشته باشیم و هم نگاه همدلانه. یعنی نسبت به کنشگران آن زمان سمپاتی داشته باشیم و ببینیم که آیا بهراستی کنشگران آن زمان میتوانستند راه دیگری بروند و نرفتند؟ بهشکل گذرا به یک نکته اشاره میکنم و میگذرم. امروزه «حق انقلاب» (Right of revolution) به رسمیت شناخته شده است که سنت خیلی قدیمی هم دارد و از چین گرفته تا یونان باستان وجود داشته و ارسطو بهطور مشخص بحث انقلاب را تئوریزه میکند.
من امروز کتاب «سیاست» را با خودم آوردم که برای تأکید نشان دهم. بالاخره من فلسفه سیاسی تدریس کردم و همیشه به دانشجویان سیاست، استادان علوم سیاسی، کنشگران سیاسی، کسانی که انقلاب را دوست داشتید یا دوست ندارید و نقدش میکنید، گفتم از شما بهطور جدی تقاضا میشود به این کتاب که یکی از دو سه کتاب بسیار مهم در فلسفه سیاسی است توجه کنید. این کتاب در دهه سی ترجمه شد و بعد در دهه چهل دکتر حمید عنایت که شناختهشده است آن را ترجمه کرد و در انگلیسی هم ترجمههای گوناگون از آن وجود دارد و به زبانهای دیگر هم ترجمه شده است. این کتاب هشت فصل دارد و فصل پنجمش در مورد انقلاب است. ارسطو به زیبایی و با دقت فوقالعاده در سی صفحه به تئوری انقلاب پرداخته است. به هر حال تئوریهای مختلفی در مورد انقلاب ما وجود دارد. مارکسیستها با روایتهای خاص و نگاه خودشان تحلیل میکنند.
مارکسیسم اصولاً هر انقلابی را بازتاب مبارزه طبقاتی میداند و در آن چارچوب سعی میکنند نیروهای انقلاب و ضدانقلاب را شناسایی کنند و بگویند چرا انقلاب اتفاق افتاد. کسان دیگری هم هستند که همواره به انقلابها پرداختند. در مورد انقلاب ایران خانم نیکی کدی و تدا اسکاچپول نوشتند، یا آقای زیباکلام و یرواند آبراهامیان در مورد انقلاب و چرایی انقلاب و اینکه آیا میشد انقلاب نشود، کتاب نوشتهاند. اینگونه نیست که فکر کنیم یک تعدادی بشکنی زدند و انقلاب شد، یا خوشی زیر دلشان زده بود و گفتند انقلاب کنیم. بههیچوجه اینطور نیست. نزدیکترین یا حداقل یکی از نزدیکترین افراد به شاه طی سالهای طولانی آقای علم است که نخستوزیر بوده، بعد وزیر دربار شده و یار گرمابه و گلستان شاه بوده.
او حدود ده سال یادداشتهای روزانه و خاطراتش را منتشر کرده و کاملاً پیشبینی کرده که انقلاب اتفاق خواهد افتاد و گفته من این کتاب را در جایی میگذارم، ده سال پس از انقلاب منتشرش کنید. خیلی جالب است که کتاب در سال شصتوهفت منتشر شد. علم آنجا بارها و بارها میگوید که انقلاب خواهد شد. با اینکه بهشدت شاه را دوست دارد و از شاه انتقاد هم میکند، میگوید اینطور که ما پیش میرویم انقلاب خواهد شد. بنابراین باید همه این موارد را در مورد انقلاب در نظر بگیریم. قصد صحبت در مورد دکتر شریعتی ندارم، اما فقط میخواهم گریزی بزنم که ببینید روشنفکران چه وضعیتی داشتند و ساواک و نیروهای امنیتی با روشنفکران چه میکردند و اجازه صحبت کردن نمیدادند و فضا بهشدت بسته شده بود. شکلگیری ساواک که قصه خودش را دارد، ولی در آن دوران نیروهای گوناگون پلیس و شهربانی فضا را بهگونهای بستهاند که نیما یوشیج در یادداشتهای روزانهاش میگوید، من هر روز که از سر کار برمیگردم چند تا مگس میگیرم و تکتکشان را اعدام میکنم، میگویم این پاسبان سر کوچه است که به من زور میگوید و نمیتوانم با او مقابله کنم، این یکی قصاب سر کوچه است که به من زور میگوید.
کسی مثل نیما یوشیج با جایگاهی که در شعر نو و روشنفکری دارد، عرصه چنان بر او تنگ شده که مگس میگیرد و اعدام میکند. چرا وضعیت روشنفکری ما باید اینگونه باشد که هیچ مفری برای واکنش نداشته باشد. در مورد دکتر شریعتی کاملاً در جریان آن روزها هستم و کارهای دکتر شریعتی را دنبال میکردیم و میدانستیم ایشان کجا هستند و در جریان کارهایشان بودیم. شخصاً شک ندارم که اگر ایشان در زندان نبود، آن کتاب را نمینوشت یا بهگونه دیگری مینوشت. چون وقتی ایشان در سال 1343 از فرانسه به ایران آمد، با توجه به فعالیتهایی که آنجا داشتند بهگونهای شد که رژیم و بهطور مشخص ساواک از ایشان میخواست حداقل به دو نکته اشاره کند: یکی مخالفت با روحانیت و یکی مخالفت با مارکسیسم. ساواک بهشدت علاقهمند بود کسی مثل ایشان این موضع را اعلام کند که میخواهد استاد دانشگاه شود، روشنفکر است، پدرش از کسانی است که کانون نشر حقایق اسلامی را دارد و آدم صاحبنامی است و جریان پشت آنها هم سوسیالیستهایی هستند که شاید از نظر رژیم قابلتحملتر هستند.
در نظر آنها دکتر شریعتی و بهطور کلی این جریان بهلحاظ ایدئولوژیک مارکسیست نبود. اگر سوسیالیسم را هم مطرح میکنند، سوسیالیسم خداپرستانه است که طبعاً آن نظام فکر میکرد که کمخطرتر است. حالا بیآنکه بخواهد این فرد را تحت فشار آنچنانی قرار دهد که به مهره خودش تبدیل کند، دوست دارد او را بهگونهای هدایت کند که مرتب اقرار کند ضد روحانیت و ضد مارکسیسم هستم. نظام آرام آرام به دلایل گوناگون به این نتیجه رسید که دشمن اصلیاش مارکسیسم است.
نظام پهلوی دوم بهخصوص محمدرضا پهلوی فکر میکرد با روحانیت بهتر میتواند کنار بیاید و روحانیت برایش خیلی مشکلساز نخواهد بود. بهویژه زمانی که نظر مرحوم آیتالله بروجردی و پیروانش این بود که ما اصولاً به سیاست کاری نداریم و علاقهمندیم شاه ما شیعه باشد و یکسری ضوابط را رعایت کند و دنبال قدرت گرفتن هم نیستیم، بنابراین از این بابت خیلی احساس خطر نمیکردند. بحث آیتالله خمینی جدا است، ولی آن رژیم بنا به شرایط جهانی و وضعیت ایران فکر میکرد دشمن اصلیاش مارکسیستها هستند. از طرف دیگر روحانیونی که ممکن بود به اشکال مختلف برای رژیم مسئلهساز باشند برایش اهمیت داشت. به خاطر این بهنوعی به آقای شریعتی فشار میآورد که در برابر این مسائل موضعگیری کند. وقتی کتاب «انسان، اسلام و مکتبهای مغربزمین» درآمد، که هم بهصورت پاورقی منتشر شد و هم بهصورت جداگانه چاپ شد، ما در جمعی که آن روزها بودیم، بلافاصله گفتیم این کتاب تحت فشار ساواک نوشته شده است.
به هر حال شواهد و قرائن هم نشان میدهد که اگر ایشان در زندان نبود، آن کتاب را نمینوشت. حتماً قبول دارید که این کتاب در زندان نوشته شده و هیچ کتابی که در زندان نوشته شود بدون کنترل نخواهد بود، بهویژه اینکه قرار باشد کتاب به دست مثلاً پرویز ثابتی برسد که در رأس کسانی است که دکتر شریعتی را در بیرون و در داخل زندان کنترل میکند. حتی شواهدی هست که نصیری در جریان نوشتن کتاب بوده و حتی محمدرضا پهلوی این کتاب و «بازگشت به خویشتن» را دیده، یعنی هر دو کتابی که در زندان نوشته شدند. بنابراین این کتاب آن چیزی نیست که اگر ایشان بیرون بود میتوانست بنویسد. شاید این تحلیل درست باشد که یکی از دلایلی که دکتر شریعتی مهاجرت کردند و از ایران رفتند، فشارهای روحی بود که به ایشان وارد میشد.
البته بعدها کسانی توجیه کردند که دکتر شریعتی ضدمارکسیست بود و اگر بیرون زندان هم بود همین حرفها را میزد. اما واقعیت این است که این موضعگیری با این غلظت، به این دلیل است که آقای دکتر شریعتی این کتاب را در زندان نوشته و متأثر از فشارهایی بوده که بر او وارد میکردند. باید آنها را راضی میکرده، یعنی دوز ضدمارکسیستی کتاب باید بهاندازه کافی بوده تا به روزنامه «کیهان» بگویند منتشر کند. میخواهم بگویم نظام پلیسی و ساواک و نظام سرکوب محمدرضا پهلوی هیچ راهی نگذاشته بود برای کسی که میخواهد فعالیت علنی کند. به کسی که بهعنوان یک استاد دانشگاه میخواهد تحقیق کند و نظراتش را در مورد آینده کشورش بگوید و تحلیل کند، اجازه نمیدادند و فردی مثل ایشان در شرایطی قرار میگیرد که مهاجرت میکند و در کمال تأسف در اوج درخشندگی و جوانی در چهلوچهار سالگی با هر اتفاقی از دنیا برود. چرا باید اینطور باشد!
به هر حال ما هم همه شواهد و قرائن را میبینیم و تأمل میکنیم که چه میخواستیم و چه شد، اما آیا میشد که انقلاب اتفاق نیفتد؟ من معتقدم که انقلاب اتفاق میافتاد، کما اینکه افتاد. خود محمدرضا پهلوی هم کلمه انقلاب را به کار برد که «من صدای انقلاب شما را شنیدم». پس انقلاب گریزناپذیر بود. پس حتی میتوان از سلطنتطلبها خواست که تحلیل کنید چرا انقلاب اتفاق افتاد. آقایان مارکسیستها، کسانی که آن دوران را گذراندید تحلیل کنید. اتفاقاً دیشب ویدئوی مصاحبه آقای غلامی با آقای فرخ نگهدار را نگاه کردم. ایشان میگوید ما نمیدانستیم چه تأثیری روی مردم و حکومت میگذاریم. اصلاً چنین چیزی نیست، من برای آقای فرخ نگهدار تأسف میخورم، کاملاً میدانستند چه تأثیری میگذارند. ما سه جزوه مهم در سال ۱۳۴۹ داریم که هرکس علاقهمند است بفهمد چرا انقلاب شد و چرا جنبش مسلحانه راه افتاد، باید آنها را بخواند. اول باید کتاب «سیاست» ارسطو را بخواند تا بفهمد چرا انقلاب اتفاق میافتد. دقت کنید نمیگویم مارکس، میگویم ارسطو.
هر کس این کتاب را بخواند میفهمد که دولت محمدرضا پهلوی باید سرنگون میشد. اما برای فهمیدن اینکه آیا با شیوه غیرخشونتآمیز میتوانست سرنگون شود یا با خشونت، باید آن سه جزوه را خواند. من بهعنوان دانشجوی علاقهمند به فلسفه سیاسی، هر از گاهی که فرصت میکنم این سه جزوه کوچک را دوباره مرور میکنم، میبینم با چه درایتی نوشته شدهاند و چه اهمیتی دارند. کتاب «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» امیرپرویز پویان فقط چهار صفحه است. من از شاگردان و کسانی بودم که نزد پدربزرگ ایشان میرفتم. جزوه بعدی را دوست امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده تحت عنوان «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک» نوشته.
این دو کتاب در سال 1349 نوشته شدند. کتاب دیگر به نام «آنچه یک انقلابی باید بداند»، رسماً اعلام شده که مال علیاکبر صفاییفراهانی است، اما خانم میهن جزنی و دیگران گفتهاند که در اصل مربوط به بیژن جزنی است منتها به دلایل گوناگون به صفایی فراهانی نسبت داده شده. تئوری بقا این بود که ما باید تلاش کنیم باقی بمانیم و بعد مبارزه کنیم. امیرپرویز پویان در چهار صفحه با دقت فوقالعاده استدلال میکند که بقای شما در یک حکومت دیکتاتوری مستبد جز خواری، خفت، سرکوب، تبعیت و نابودی چیزی نیست، کدام تئوری بقا؟ اگر بخواهید باقی بمانید در حمله و تعرض و مقاومت مثبت است. شما با حرافیهایتان فقط بیعملی خودتان را توجیه میکنید. این جزوه را یک آدم 24، 25 ساله نوشته که یکی از چهرههای درخشان مبارزه پیش از انقلاب است.
مسعود احمدزاده هم با تحلیل فوقالعاده عمیق و دقیق استدلال میکند که راهی نمانده جز اینکه مبارزه مسلحانه کنیم و نمونه هم میآورد و به کشورهای دیگر مثل کوبا استناد میکند. البته ممکن است با جاهایی از حرفش مخالف باشیم. کتاب «آنچه یک انقلابی باید بداند» حتی اهمیت بیشتری دارد و من از هر کسی که اقتصاد، اجتماعیات یا مطالعات فرهنگی خوانده یا میخواند، دعوت میکنم این کتاب را بخواند. کل کتاب حدود سی صفحه است و با ایجاز فوقالعاده تحلیل میکند که حکومت و نظام اقتصادی-سیاسی کشور در چه وضعیتی است و آیا میتواند ادامه پیدا کند؛ این تحلیل نشان میدهد که نمیتواند ادامه پیدا کند و باید تغییر کند. حالا آیا با اصلاحات میتواند تغییر کند؛
استدلال میکند که با اصلاحات نمیتواند تغییر کند. در مقدمه کتاب احمدزاده که در سال 1351 منتشر شد، نوشته شده که تأثیر سیاهکل روی مردم چه بوده، علیرغم اینکه مردم محلی چریکها را دستگیر کردند، و تأثیرش بر رژیم چه بود. من تعجب میکنم که چطور آقای فرخ نگهدار میگوید نه روی مردم تأثیر داشت و نه روی نظام. بهشدت روی هر دو تأثیر داشته. ما که آن زمان دانشجو یا دانشآموزهای سال آخر بودیم این مسائل را دنبال میکردیم. من در اراک بودم و از جلوی بازار رد میشدم که عکس چریکها را دیدم که بهعنوان افراد تحت تعقیب به دیوار زده بودند. مردم هم نگاه میکردند و پچپچ میکردند و فضایی ایجاد شد که هیچکس نمیتواند انکار کند. بهعنوان جمعبندی عرض میکنم که بهراستی اپوزیسیون سلطنتطلب یا بخش چپ باید تحلیل درستی ارائه کنند. چپ مذهبی و مارکسیست که قبل از انقلاب فعال بودند بالاخره باید سهمی پیدا میکردند.
چپ هم متأسفانه قدر خودش را ندانست. چریکهای فدایی هم با آنهمه نیرو و سمپات در میان دانشجویان و روشنفکران فروپاشید اما نتوانست تحلیلی بدهد. حداقل من بعد از انقلاب تحلیل درستوحسابی ندیدم که بگویند چرا این اتفاقات افتاد و آیا میتوانستیم کار دیگری کنیم که اوضاع به اینجا کشیده نشود؟ الان میبینیم بسیار منفعل هستند و تحلیل درستی از شرایط کشور ندارند و عملاً دنبالهرو حوادث شدهاند. در کشور اتفاقاتی میافتد و اینها بهبه چهچه میکنند یا نمیکنند. سلطنتطلبها هم که غیراصولی برخورد میکنند. بخشیشان که فحاشاند و کاری با آنها نداریم، اما بخشی از آنها بالاخره یک روزی دیپلمات بودند یا مقامی داشتند و عرق ملی داشتند و حالا میگویند ما سلطنتطلبیم، اشکالی هم ندارد چون شما میتوانید با داشتن عرق ملی و استدلال برای بهتر بودن سلطنت تلاش کنید، اما باید واقعبینانه برخورد کنید و بگویید انقلاب گریزناپذیر بود و باید اتفاق میافتاد. باید بگویید چگونه شد که شاه همهچیز را تحت کنترل گرفته بود و یک نظام سلطنتی، استبدادی و نظامی تمامعیار به وجود آورد.
مدام میگویند نوسازی شد و مدرنیزاسیون اتفاق افتاد، ولی برای من بهعنوان کسی که آن روزها در عرصه سیاسی و فرهنگی فعال بودم، فیلم میساختم و با خیلی از روشنفکرها در ارتباط بودم، محسوس بود که اینها روبنایی است و عمیق نیست. فرهنگی که در شهر تبلیغ میشود، در روستا و کارخانه و حاشیه شهر جایی ندارد. این زندگیهای خوب و درآمدهای عالی و پول نفت، بدون آنکه معلوم باشد چه دلیلی دارد، در کشورهای خارجی سرمایهگذاری میشود که کارخانه بخرند یا بخش زیادی از آن در بنیاد پهلوی بلعیده و غارت میشود. بخشی هم برای ارتشیها و بورژوازی وابسته خودشان میرود و فقط آنها بودند که پروار میشدند. واقعاً چند تا از روستاهای ما قبل از انقلاب برق داشتند؟ مگر نمیتوانستند این کار را بکنند؟ اگر هم بگویند شروع شده بود، خیلی کند بود.
گفته میشود که ما پنج سال یا ده سال تورم نداشتیم که اینها را میتوان تحلیل کرد. یادم است هویدا در تلویزیون میگفت ما آنقدر پول داریم که نمیدانیم چه کارش کنیم. یعنی چه نمیدانید چه کارش کنید؟ میتوانستید زیرساختهای اساسی و بنیادی درست کنید. روستاها، جادهها، آب، برق، بهداشت، گاز و آموزش را میتوانستند گسترش دهند که این کار را نکردند و فقط در بعضی از شهرها بهخصوص در تهران خرج کردند و فکر کردند زندگی مدرن یعنی همین. یا کارهای فرهنگی شده بود که نمیتوان آن را نفی کرد، اما کم بود و بخشی از اینها بسیار روبنایی بود و دست کسانی بود که عملاً خودشان در غارت اموال عمومی شریک شده بودند. برای همین بود که وقتی جنبش چریکهای چپ راه افتاد، یادتان میآید که چقدر فضای فرهنگی تغییر کرد. اگر از شاعرانی مثل شاملو که برای فداییان و چریکها شعر میگفتند بگذریم، حتی خوانندگان پاپ هم برای چریکها شعر میخواندند.
فرهاد مهراد که در رأس همهشان بود، اما داریوش اقبالی و دیگران و حتی گوگوش برای چریکها آواز خوانده بودند. بنابراین انقلاب گریزناپذیر بود. در هر انقلابی همواره با دو نیرو سروکار داریم: نیروهای ایجابی و سلبی. نیروهای ایجابی آنهایی هستند که میخواهند انقلاب کنند یعنی تودهها و مردم و انقلابیون. نیروهای سلبی هم کسانی هستند که باعث انقلاب میشوند. آنقدر شرایط را بد کردند که منجر به انقلاب شد. حکومتی که اسم خودش را سلطنتی مشروطه گذاشته بود، کجایش سلطنتی مشروطه بوده؟ با رضاشاه سلطنت مطلقه شد. دوستان سلطنتطلب یادتان باشد این آدم وقتی شاه شد یا حداقل وقتی نخستوزیر شد، هنوز اجارهنشین بود، اما وقتی از ایران رفت چه وضعیتی داشت. خدمات زیادی هم کرده که نمیتوان منکر شد، چون ارادهای در کار بود و بزرگانی مثل فروغی و دیگران در آن دستگاه بودند که کمک کردند و حداقل در ده، دوازده سال اول دانشگاهها و فرهنگستانها تأسیس شد.
اما وقتی رضاشاه از ایران رفت، دوهزار و چهارصد روستا به اسمش بود. چه خبر است و این چه معنایی دارد؟ یا در بنیاد پهلوی چه خبر بود؟ اموالی که بنیاد مستضعفان مصادره کرده متعلق به چه کسانی بودند؟ همه اینها بهجز اموالی است که از کشور بردند که برای نمونه اردشیر زاهدی میگوید اعلیحضرت حدود هفده میلیارد دلار از ایران پول برده، دقت کنیم این را اردشیر زاهدی میگوید. میتوان باور کرد که حداقل در سطح بالای ۱۰ میلیارد دلار پول بردند. بعداً متأسفانه فرزند شاه در «صدای امریکا» میگوید ما ۶۳ میلیون دلار بردیم. اردشیر زاهدی، داماد شاه که همواره هم به شاه وفادار بود، میگوید ۱۷ میلیارد دلار پول بردهاند و این بهجز کارخانه و چیزهای دیگری است که به اسمشان بوده.
با این شرایط انتظار دارید در این کشور انقلاب نشود! یک نظام توتالیتر به معنای استبدادی مطلق که یادمان است تمام دستگاههای تبلیغاتیاش مرتب تبلیغ میکردند که اوضاع عالی است. حتی چند ماه قبل از انقلاب در ورزشگاه آزادی جمعیتی راه انداختند و گفتند هیچ مشکلی نیست و همهچیز سر جایش است. در ۲۳ خرداد ۱۳۵۶ که آقایان سنجابی، بختیار و فروهر نامهای به شاه نوشتند که اعلیحضرت دیگر نمیشود اینطور ادامه داد، شاه حتی سطحی از حداقلها را هم نپذیرفت. بهراستی چند نفر از نمایندگان مجلس نماینده مردم بودند؟ چند نفر از وزرا بهراستی از مردم برخاسته و منافع مردم را دنبال میکردند؟
شریعتی: اصلاً انتخاباتی برگزار نمیشد.
اکرمی: انتخابات بود، بنده در اراک شاهد بودم که انتخابات برگزار میشود، ولی افراد کاملاً انتخابشده بودند و نهایتاً رقابت بین دو نفر بود. آنوقت انتظار داشتید انقلاب نشود؟ معلوم است که انقلاب میشد. اما کم و کیف و نسخه پساانقلاب بحثهای دیگری است که میشود به آنها هم پرداخت. بنابراین یکی از علل اینکه اپوزیسیون ما امروز بسیار ناتوان است، بهخاطر این است که اجازه ندادند اینها در کشور باشند و یکجور زندگی حداقلی داشته باشند.
اما این را هم بگویم که چپها حداقل در حوزه فرهنگ در سالهای پس از انقلاب حضور دارند. بخش عظیمی از ترجمه، تألیف، شعر، داستاننویسی و فیلم بعد از انقلاب را چپهایی تولید کردند که از حوزه سیاست و قدرت رانده شدهاند، ولی بالاخره دارند کار میکنند. هیچکس این را نمیتواند انکار کند. اگر الان چپهای کشور را حذف کنیم و دور بریزیم، از حوزه فرهنگ ما چه چیزی میماند؟ چند آهنگساز و نویسنده و فیلمساز داریم که غیر چپ باشند؟ چه کسی در حد دولتآبادی و شاملو و دیگران است؟ شاملو ممکن است به حزب توده فحش بدهد ولی شاملو چپ بوده.
بحث سر این نیست که آیا دکتر شریعتی در زندان تحت تأثیر فشار کتاب نوشته یا خواسته بهنوعی با آن رژیم همدلی داشته باشد و دو جریان مخالف را بزند که خوشایند دستگاه شاه باشد. بحث مهمتر این است که قبل از انقلاب در زندان اوین یا سایر زندانها خیلی از نیروهای مذهبی بودند که حتی با نظام سازش کردند و توجیه میکنند که اشکالی نداشته و آن زمان باید سازش میکردند تا از زندان بیرون بیایند. یعنی نیروهای مذهبیای در آن دوره به همین صراحت و روشنی با شاه و ساواک سازش کردند و آزاد شدند. مسئله اصلی این است که چقدر از بحثی که در مورد شریعتی میکنند، درست است یا تحریفشده است و امروز چه ضرورتی وجود دارد که فقط به یک طرف ماجرا نگاه کنند؟
مثلاً ما در روزنامه «شرق» تلاش میکنیم درباره کسی که نمیتواند پاسخ ما را بدهد که چاپ شود، صحبت نکنیم. آقای دکتر اکرمی از آقای فرخ نگهدار صحبت کردند که پیشتر با ایشان در روزنامه «شرق» گفتوگو کرده بودیم، اگر آقای نگهدار بخواهند پاسخی بدهند نظرشان را دوباره چاپ میکنیم. اما چه ضرورتی وجود دارد که در مورد شریعتی صحبت میکنند و در مورد جریانهای دینی دیگر صحبت نمیکنند؟ در حالی که جریانهای دیگر میتوانند جواب بدهند و شما هم میتوانید نظرشان را چاپ کنید، ولی ملاحظه میکنید و این کار را نمیکنید. پرسش این است که آیا این کار بنا به ضرورت انجام میشود یا یک پروژه است؟
شریعتی: یک پروژه است، به دلیل اینکه میخواهند محل نزاع را عوض کنند. یعنی از شریعتی چهرهای میسازند که به رادیکالیسم دامن زده و چریکپرور بوده و غیر از اینکه میخواسته خودش را مطرح کند و جنجالی بوده و اینگونه اتهامات شخصی که به او میزنند، میگویند که او بیشتر یک سخنران و خطیب بوده که میخواسته تهییج کند و از دین ابزاری برای مبارزه سیاسی بسازد. در حالی که خود شریعتی بهصراحت پروژهاش را در نامههای خصوصی و عمومی بیان کرده و آن این بوده که علتالعلل همه بدبختیهای ما مسائل فرهنگی و استحمار است. یعنی یک نوع ناخودآگاهی تاریخی که بهخصوص در زمینه دینی، استحمار کهنه و تصلب وجود دارد و این بهخصوص در حوزه فقهی و حقوقی و بهطور کلی در تفکر مذهبی حاکم بوده و ما باید دین را زنگارزدایی کنیم. کاری که پدرش در کانون نشر حقایق اسلامی شروع کرده بود.
قبل از آن هم گفتیم که این یک پروژه کلی بوده که از زمان سید جمالالدین اسدآبادی با بحث رفرماسیون و نوپیرایی دینی وجود داشته و معتقد بودند که باید در کل دستگاه دینیمان به قول اقبال لاهوری تجدیدنظر کنیم. این کاری بوده که دکتر شریعتی بهعنوان کار فرهنگی شروع کرده بود و در این کار فرهنگی، شریعتی روی روحانیت و ارتجاع دست گذاشته است. در مقابل هم حوزههای سنتی، شریعتی را تکفیر کردند و گارد به حسینیه ارشاد حمله کرد و آنجا تعطیل شد و شریعتی هم مخفی شد. بنا بر گفتههای آقای دکتر نصر، او به دربار هشدار میداده که اینجا محل تبلیغ مارکسیسم اسلامی شده و خطری وجود دارد و این در خاطرات علم هم هست. ولی ساواک اولش در ابهام بوده که ببینید نتیجه کار فکری شریعتی چه میشود.
دکتر شریعتی میگفت میخواهم بعد از زندان جزوهای به نام «هنر بازجویی پس دادن» بنویسم. اخیراً که وزارت اطلاعات برای کارهای فرهنگی که ما داشتیم از ما پرسوجو میکرد، همین بحث مطرح شد که شریعتی قرار بوده «هنر بازجویی» را بنویسد چه شد، ما گفتیم اگر بگوییم که الان نمیتوانیم بازجویی پس بدهیم. ولی به هر حال روشش این بوده که کلیگویی کند و در تکنویسیها بگوید اگر شاه اراده کند میتواند اصلاحاتی داشته باشد. آقای روحانی (زیارتی) هم در کتابش خواسته القا کند که ایشان نهتنها با ساواک همکاری کرده بلکه به ساواک خط میداده، چون اینها حالت تکنویسی هم ندارد.
همچنین جزواتی که آقای دکتر اکرمی اشاره کردند، ثابت نشده که در زندان نوشته شدهاند، چون خارج از زندان بهصورت دو جزوه با جلد آبی در یک چاپخانه چاپ شده بود. یکی با عنوان «انسان، اسلام و مکتبهای مغربزمین» و دیگری «بازگشت به خویشتن» بود که در چاپخانهها خارج از شکل رسمی چاپ شده بود. ولی ساواک اینها را به «کیهان» داد و گفت شما چاپ کنید. دکتر شریعتی هم اعتراضش به این بود که بدون اجازه من چرا چاپ میکنید. مرحوم حاج سیدجوادی که وکیل بودند، این شکایت را در دادگستری ثبت کردند، ولی از نظر حقوقی پیامدی نداشت و آن زمان پاسخی نمیدادند. از دکتر شریعتی در دوره زندان یک «غلطکردمنامه» میخواستند، چنانکه از ساعدی و براهنی هم خواسته بودند. دکتر براهنی آمده بودند در سلول به دکتر شریعتی گفته بود ما میتوانیم یک چیزی بگوییم و آزاد شویم و بعد برویم پدر اینها را دربیاوریم و در جهان افشا کنیم که این کار را کرد.
سخنرانی دکتر براهنی در کنگره آمریکا، یکی از زمینهسازهای افشای نقض حقوق بشر در زندانهای زمان شاه بود که بعداً اصلاح حقوق بشر در برنامههای جیمی کارتر آمد و این نتیجه فضای تبلیغاتی بود که دکتر براهنی و امثال ایشان ایجاد کردند. از مرحوم ساعدی هم نوشته کوتاهی در روزنامه چاپ کردند. ولی از دکتر شریعتی چیزی نگرفته بودند، به این دلیل که وقتی شاه از الجزایر بعد از بستن قرارداد برگشت، وزیر امور خارجه که همدورهای دکتر شریعتی بود، از ایشان خواست دکتر را آزاد کنند و شاه در فرودگاه مهرآباد دستور آزادی ایشان را داد. بنابراین غیرمترقبه آزاد شد و فشاری که روی ایشان بود که مصاحبه تلویزیونی یا نوشتهای از او بگیرند انجام نشد. اما پنج، شش ماه بعد ناگهان این نوشتهها به روزنامه داده شد. این در زمانی بود که از غیبت ایشان به دلیل فوت عمویش استفاده کردند که نتواند واکنش سریعی نشان دهد. در واقع میخواستند اینطور وانمود کنند که ایشان همسو با ما و علیه مارکسیسم است و به نفع ناسیونالیسم موضع گرفته.
ولی در مجموع تحلیل آقای دکتر اکرمی کاملاً درست است. فضای اختناقی که در زمان شاه بود و الان فراموش شده و نسل جدید اطلاع ندارد، به حدی بود که میگفتند در یک تاکسی از هر سه نفر یک نفر ساواکی است. و سانسور بهقدری زیاد بود که دکتر شریعتی میگفت خیلیها دلشان خوش است گوگوش شعری خوانده با این مضمون که ما دو ماهی بودیم که به حبابهای بزرگ تک میزدیم و این شعر سیاسی بوده است. من یادم نمیآید آن زمان در هیچ انتخاباتی شرکت کرده باشیم و اصلاً به یاد ندارم انتخاباتی بوده، اگر هم بوده در همان روستاها بوده و نتیجه هم از قبل مشخص بود و کسی شرکت نمیکرد.
بنابراین دوستان سلطنتطلب که امروز میگویند انتخابات درست نیست، توجه داشته باشند که آن زمان انتخاباتی در کار نبوده و اگر آن دوره را بهعنوان دوره طلایی بدانیم و بخواهیم به آن دوره برگردیم، در واقع تجدید تولید استبداد میکنیم، چنانکه بعد از رونمایی و مصاحبه آقای ثابتی در خارج از کشور، روشنفکران و چپها متهم شدند و یک جو تبلیغاتی علیه بهاصطلاح پنجاهوهفتیها و انقلابکردهها به وجود آمد که در نهایت به اقداماتی انجامید که بر سر مزار ساعدی شاهد بودیم و اگر واکنش وسیعی علیهاش به وجود نمیآمد، بهصورت یک سنت و رسمی تکرار میشد. این نشانگر فضای تبلیغاتی، راستروی و زیر سؤال بردن تمام ارزشها و معیارهای تاریخی است. در این فضا گویا مصدق بوده که در 28 مرداد کودتا کرده و این اسرائیل است که حقوق بشر و حقوق شهروندی را رعایت میکند و میخواهد در ایران برای ما آزادی بیاورد! همه مسائل و داستانها معکوس و وارونه شدهاند و از مردم و معترضین و منتقدین طلبکار شدهاند که چرا علیه موضع موجود در گذشته به پا خاستند، به این دلیل که نتایج بهبارآمده بحرانهای تودرتویی است که امروز با آنها مواجه هستیم.
در واکنش به این مسائل یک نوستالژی را پروراندهاند که اگر نظام گذشته وجود داشت ما الان کره جنوبی بودیم، در حالی که فراموش میشود که با اعلام حزب رستاخیز، کره شمالی هم بودیم، یعنی هر دو کره را با هم میداشتیم اگر آن نظام ادامه پیدا میکرد. در حالی که در واقعیت تاریخی باید دید علل انقلاب چه بود. شاید علل انقلاب خود شاه و اصلاحات ارضی بود که جابهجایی جمعیتی به وجود آورد. جامعهشناسان و اقتصاددانان باید بهشکل علمی و عینی تحلیل کنند که چه شد انقلاب شد و چه کار باید بکنیم که باز انقلاب نشود. چنانکه مدام تاریخ تکرار میشود، وضعیت سوریه در روزهای اخیر را میبینیم.
همینطور نتایج بهار عربی را میبینیم که میتواند از این انقلابها نتایج منفی به وجود بیاید. اگر مسئولین درست مدیریت نکنند میتواند به مداخله خارجی بینجامد و چهبسا شرایط بدتری از زمان صدام و قذافی در لیبی و عراق به وجود بیاید که الان شاهدش هستیم. چندین دولت در لیبی وجود دارد و فقط مخازن نفت و مجاری انرژی امن هستند و بقیه کشور دچار هرجومرج است. این هم میتواند نتیجه انقلابات باشد، اما حقانیت اعتراض به وضعیت موجود را نفی نمیکند و نمیتوان از آغاز، دوران انقلاب و پیشا انقلاب را زیر سؤال ببریم برای اینکه در نظام بعدی چه نتایجی یا سیاستهایی اتخاذ شده است.